این کتاب را بخوانید

این کتاب را بخوانید

مجموعه ای از زیباترین و دل انگیزترین غزلهای عاشقانه

کتاب زیر مجموعه ای از زیباترین غزلهای عاشقانست

حتما تهیه بفرمایید و از خواندنش لذت ببرید

 

http://nabzehonar.com/book/آخرین-یکشنبه-پاییز

 

از لینک بالا

 

 

 

 

ادامه نوشته

قلم در کف دشمن است ..."گلستان سعدی"

ندانم کجا ديده‌ام در کتاب
که ابليس را ديد شخصی به خواب
به بالا صنوبر، به صورت چو حور
چو خورشيدش از چهره می ‌تافت نور
فرا رفت و گفت: اي عجب، اين تويي ؟!
فرشته نباشد بدين نيکويي !
تو کاين روی داری به حسن قمر
چرا در جهاني به زشتی سمر؟
چرا نقش بندت در ايوان شاه
دژم روی کرده ا‌ست و زشت و تباه؟
شنيد اين سخن بخت برگشته ديو
بزاری برآورد بانگ و غريو
که ای نيکبخت اين نه شکل من است
وليکن قلم در کف دشمن است
مرا همچنين نام نيک است ليک
ز علت نگويد بدانديش نيک

برانداختم بيخشان از بهشت
كنونم به كين مي نگارند زشت  ....

شعر خوب بخوانیم

کتاب مجموعه غزلها را در این ایام با استفاده از لینک زیر تهیه کرده و مطالعه فرمائید.

http://nabzehonar.com/book/آخرین-یکشنبه-پاییز

http://nabzehonar.com/book/آخرین-یکشنبه-پاییز

 

http://nabzehonar.com/book/آخرین-یکشنبه-پاییز

 

 

لذت يك لحظه مادر داشتن   

تاج از فرق فلك برداشتن
جاودان آن تاج بر سر داشتن
در بهشت آرزو ره يافتن
هر نفس شهدي به ساغر داشتن
روز در انواع نعمت ها و ناز
شب بتي فرخار دربر داشتن
صبح، از بام جهان چون آفتاب
روي گيتي را منور داشتن
شامگه ، چون ماه رويا آفرين
ناز بر افلاك و اختر داشتن
چون صبا در مزرع سبز فلك
بال در بال كبوتر داشتن
حشمت و جاه سليمان يافتن
شوكت و فر سكندر داشتن
تا ابد در اوج قدرت زيستن
ملك هستي را مسخر داشتن
بر تو ارزاني كه ما را خوشتر است
لذت يك لحظه مادر داشتن

 

 

بگفتم: صيد كـــــــردي مرغ دل، نيكو نگهــــــــدارش

پريشان كن سر زلف سياهت، شــــانه اش با من

 

سيه زنجير گيسو بـــاز كن، ديوانـــــــــه اش با من

 

 

 

كه مي گويـد كه مي نتوان زدن بي جـام و پيمانه ؟!

 

شراب از لــــعل گلگونت بده، پيمـــــــانه اش با من

 

 

 

مگرنشنيده اي گنجينه در ويــــــرانه دارد جـــــــاي ؟!

 

عيان كـن گنج حسنت اي پري!، ويـــرانه اش با من

 

 

 

ز سوز عشق ليلي در جهان مجنون شد افسانه

 

تو مجنون ساز از عشقت مرا، افســانه اش با من

 

 

 

بگفتم: صيد كـــــــردي مرغ دل، نيكو نگهــــــــدارش

 

سر زلفش نشانم داد و گفتــــــــــا: لانه اش با من

 

 

 

ز تــــــــــرك مي اگر رنجيد از من پير ميخـــــــــــانه

 

نمودم تـــوبه، زين پس رونق ميخــــــانه اش با من

 

 

 

مگو شمع رخ مـــــــــه پيكران پروانه هـــــــــــا دارد

 

تـــــو شمع روي خود بنمـــــا، بُتا ! پروانه اش با من

 

 

 

پي صــــــــيد دل آن بلبل بــــــــــاغ صفــــــا، ساقی!

 

به گلزار صفـــــــا دامي بگستر، دانـــــــه اش با من

 

محمد تقوی

عضویت در وبلاگ

 

 

زیباترین    اشعار    هر   روز   در    ایمیل   شما

 

با

 

                                                 عضویت

چه بی رحمانه زیبایی ...

شب از مهتاب سر میره 

 

تمام ماه تو آبه

 

شبیه عکسه یک رویاست 

 

تو خوابیدی جهان خوابه

 

 

ادامه نوشته

سحر از خواب پريديم و نديديم تو را

ز تو يک عمر شنيديم و نديديم تو را

به وصالت نـرسيديم و نديديم تو را

 

روزي مـا فـقـرا شـربـت وصل تو نبـود

زهر هجر تو چشيديم و نديديم تو را

 

شايد ايام کهن سالي ما جلوه کني!

در جواني که دويديم و نديديم تو را

 

چه قدَر چلّه نشستيم و عزادار شديم

چه قدَر شمع خريديم و نديديم تو را

 

گاهي اندازه ي يک پرده فقط فاصله بود

پرده را نيز کشيديم و نديديم تو را

 

سعي کرديم شبي خواب ببينيم تورا

سحر از خواب پريديم و نديديم تو را

 

مدتي در پي تو رند و نظر باز شديم

همه را غير تو ديديم و نديديم تو را

 

فکر کرديم که مشکل سر دلبستگي است

از همه جز تو بريديم و نديديم تو را

 

لاقل کاش دم خیمه ی تو جان بدهیم

تابگوییم: رسیدیم و ندیدیم تو را

گفته بودم که به دریا نزنم دل ، اما 

حرف ها دارم اما ... بزنم یا نزنم ؟

 

 با تو ام ! با تو ! خدایا ! بزنم یا نزنم ؟

 

همه ی حرف دلم با تو همین است که « دوست ... » 

 

 چه کنم ؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم ؟

 

 عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم 

 

 زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم ؟

 

گفته بودم که به دریا نزنم دل ، اما 

 

 کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم ؟

 

 از ازل تا به ابد... پرسش آدم این است: 

 

 دست بر میوه ی حوّا بزنم یا نزنم ؟

 

 به گناهی که تماشای گل روی تو بود

 

خار در چشم تمنّا بزنم یا نزنم ؟

 

 دست بر دست همه عمر در این تردیدم :

 

 بزنم یا نزنم ؟ ها ؟ بزنم یا نزنم ؟

 

 

فریدون مشیری

هر روز می پرسی که : آیا دوستم داری ؟

من جای پاسخ بر نگاهت خیره می مانم

تو در نگاه من چه میخواهی نمیدانم

اما به جای من تو پاسخ می دهی : آری

ما هر دو می دانیم

چشم و زبان پنهان و پیدا راز گویانند

و آنها که دل با یکدگر دارند

حرف ضمیر دوست را ناگفته می دانند

ننوشته می خوانند

من دوست دارم را

پیوسته در چشم تو می خوانم

نا گفته می دانم

من آنچه را احساس باید کرد

یا از نگاه دوست باید خواند

هرگز نمی پرسم

هرگز نمی پرسم که : آیا دوستم داری ؟

قلب من وچشم تو می گوید به من آری

از آن به بعد بود که شاعر زیاد شد

 

در شهر هی قدم زد و عابر زیاد شد

ترس از رقیب بود ، که آخر زیاد شد

 

این قدرهام نصف جهان جمعیت نداشت

با کوچ او به شهر، مهاجر زیاد شد

 

یک لحظه باد روسری اش را کنار زد

از آن به بعد بود که شاعر زیاد شد

 

هی در لباس کهنه اداهای تازه ریخت

هی کار شاعران معاصر زیاد شد 

 

از بس که خوب چهره و عالم پسند بود

بین زنان شهر سَر و سِر زیاد شد

 

گفتند با زبان خوش از شهر ما برو

ساک سفر که بست، مسافر زیاد شد

 

هنوز پیرهنم را ، نشُسته می پوشم

 

از آن دمی که گرفتم تو را در آغوشم

هنوز پیرهنم را ، نشُسته می پوشم

 

هنوز بوی تو از تار و پود زندگی ام

نرفته است که خود رابه عطر بفروشم

 

عجب مدار از این جوششی که در من هست

که من به هرم نفسهای توست...می جوشم

 

کجا به پیری وسستی وضعف روی آرم

منی ک آب حیات از لب تومی نوشم

 

به بوسه ای که گرفتم در آخرین لحظه

برای بوسه ی دیگر دوباره می کوشم

 

برای آنکه بدانی که بر سر عهدم

برای آنکه بدانی نشد فراموشم

 

قسم به بوسه ی آخر...قسم به اشک تو...من

هنوز پیرهنم را ؛ نشُسته می پوشم

 

به اندازه‌ی غم تو را دوست دارم

من از عهد آدم تو را دوست دارم
از آغاز عالم تو را دوست دارم

چه شب‌ها من و آسمان تا دم صبح
سرودیم نم‌نم، تو را دوست دارم

نه خطی، نه خالی! نه خواب و خیالی
من ای حس مبهم تو را دوست دارم

سلامی صمیمی‌تر از غم ندیدم
به اندازه‌ی غم تو را دوست دارم

بیا تا صدا از دل سنگ خیزد
بگوییم با هم: تو را دوست دارم

جهان یک دهان شد هم‌آواز با ما
تو را دوست دارم، تو را دوست دارم

نفسم بند نفسهای کسی هست که نیست

 

نفسم بند نفسهای کسی هست که نیست

بی گمان در دل من جای کسی هست که نیست

غرق رویای خودش پشت همین پنجره ها

شاعری محوتماشای کسی هست که نیست

درخیالم وسط شعر کسی هست که هست

شعر آبستن رویای کسی هست که نیست

کوچه درکوچه به دستان توعادت میکرد

شهری ازخاطره منهای کسی هست که نیست

مثل هرروز نشستم سرمیزی که فقط

خستگی های منوچای کسی هست که نیست

زیر باران دو نفر,کوچه،به هم خیره شدن

مرگ این خاطره ها پای کسی هست که نیست

در کنار تو بودن چه عالمی دارد

دلم شکسته و اوضاع درهمی دارد

و سالهاست برای خودش غمی دارد

تو در کنار خودت نیستی،نمی دانی

که در کنار تو بودن چه عالمی دارد

نه وصل دیده ام این روزها نه هجرانت

بدا به عشق که دنیای مبهمی دارد

گذر کن از من و بار دگر به چشمانم

بگو ببار اگر باز هم "نمی" دارد

من صبورم اما

 

آه ، این بغض گران

 

صبر چه می داند چیست

 

ﺩﺭﺩ ﺩﯾﻮﺍﻧﮕﯽ

ﺩﺭﺩ ﺩﯾﻮﺍﻧﮕﯽ ﻣﺎ ﺩﻭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ

ﺷﺎﻋﺮﯼ ﻋﺎﺷﻖ ﯾﮏ ﺷﺎﻋﺮ ﺩﯾﮕﺮ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ

ﺑﺎ ﻧﮕﺎﻩ ﺗﻮ ﺗﻨﻢ ﺳﺨﺖ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﻣﯽ ﻟﺮﺯﺩ

ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯼ ﺗﻮ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻝ ﻣﻦ ﺷﺮ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ

ﺑﺲ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺭﻭﺳﺮﯾﺖ ﺷﻌﺮ ﻭ ﻏﺰﻝ ﻣﯽ ﺭﯾﺰﺩ

ﻣﻮ ﺑﻪ ﻣﻮ ﺷﻌﺮ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﻭ ﺍﺯ ﺑﺮ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ

ﭼﺎﺩﺭﺕ ﺷﺎﻋﺮ ﻣﺠﻤﻮﻉ ﭘﺮﯾﺸﺎﻧﯽ ﻫﺎﺳﺖ

ﻗﺎﻓﯿﻪ ﺩﺭ ﻫﻮﺱ ﻣﻮﯼ ﺗﻮ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ

ﺑﻌﺪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺗﻮ ﺑﺎﻧﻮ ﺑﺨﺪﺍ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻦ

ﺧﺴﺘﮕﯽ ﻫﺎﯼ ﺧﺪﺍ ﻫﻢ ﺑﺨﺪﺍ ﺩﺭ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ

ﭘﺲ ﻧﮕﻮ ﭘﺲ ﺑﮑﺸﻢ ﭘﺎﯼ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﭼﻮﻥ ﻋﺸﻖ

ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﻭ بهتر شده است

گاه اگر از تو دلم بیزار باشد بهتر است

رو به روی پنجره دیوار باشد بهتر است

بین ما این فاصله "بسیار" باشد بهتر است

من به دنبال کس‍ی بودم که "دلسوزی" کند

همدمم این روزها سیگار باشد بهتر است

خانه ی بیچاره ای که سرنوشتش زلزله است

از همان روز نخست آوار باشد بهتر است

گاه نفرت حاصلش عشق است، این را درک کن

گاه اگر از تو دلم بیزار باشد بهتر است

 

ما دو تا

باران و چتر و شال و شنل بود و ما دوتا ...

جوی و دو جفت چکمه و گل بود و ما دوتا ...

 

وقتی نگاه من به تو افتاد , سرنوشت

تصدیق گفته های « هگل » بود و ما دوتا ...

 

روز قرار اول و میز و سکوت و چای

سنگینی هوای هتل بود و ما دوتا

 

افتاد روی میز ورق های سرنوشت

فنجان و فال و بی بی و دل بود و ما دوتا

 

کم کم زمانه داشت به هم می رساندمان

در کوچه ساز و تمبک و کل بود و ما دوتا ...

 

تا آفتاب زد همه جا تار شد برام

دنیا چقدر سرد و کسل بود و ما دوتا

 

از خواب می پریم که این ماجرا فقط

یک آرزوی مانده به دل بود و ما دوتا ...

 

 

اشک


ای اشک دوباره در دلم درد شدی

تا دیده ی من رسیدی و سرد شدی

از کودکی ام هر آنزمان خواستمت

گفتند دگر گریه نکن مــــرد شدی


یک لحظه سکوت کرد و حرفش را خورد
 
بغضی نفس و گلوی او را آزرد

می خواست که عشق را نمایان نکند
 
اشک آمد و باز آبرویش را برد

شــهر بـــاید به من الــکـــلی عـــــادت بکند

روزگاریست همه عرض بدن می خواهند

همه از دوست فقط چشم و دهن می خواهند

دیو هستند و لی مثل پری می پوشند

گرگ هایی که لباس پدری می پوشند

آنچه دیدند به مقیاس نظر می سنجند

عشق ها را همه با دور کمر می سنجند

خب طبیعی است که یکروزه به پایان برسد

عشق هایی که سر پیچ خیابان برسد

. . .

صبح یک روز من از پیش خودم خواهم رفت

بی خبر با دل درویش خودم خواهم رفت

می روم تا در میخانه کمی مست کنم

جرعه بالا بزنم آنچه نبایست کنم

بی خیال همه کس باشم و دریا باشم

دائم الخمر ترین آدم دنیا باشم

آنقدر مست که اندوه جهانم برود

استکان روی لبم باشد و جانم برود

برود هر که دلش خواست شکایت بکند

شــهر بـــاید به من الــکـــلی عـــــادت بکند.

ادامه نوشته

کلبــه ام پنجــــره ای باز بـــه دریـا دارد


کلبــه ام پنجــــره ای باز بـــه دریـا دارد
خوب من! منظره ی خوب ، تماشا دارد
ساختــم آینـه ای را به بلندای خیال
تا خودت را به تماشای خودت وا دارد
راز گیسوی تو دنیای شگفت انگیزی است
کــه بـــه اندازه ی صد فلسفـــه معنــا دارد
گوش کن خواسته ام خواهش بیجایی نیست
اگـــر آیینــــه ی دستت بشـــوم ، جــــا دارد
چشـــم یک دهکده افتاده به زیبایی تو
یعنی این دهکده یک دهکده رسوا دارد
کـــوزه بــر دوش سر چشمه بیا تا گویند
عجب این دهکده سرچشمه ی زیبا دارد
در تو یک وسوسه ی مبهم و سرگردان است
از همـــان وسوسه هایـــی کـــه یهـــودا دارد
عشق را با همـه شیرینـــی و شورانگیزی
لحظه هایی است که افسوس و دریغا دارد
بـــی قرار آمدن ، آشفتــن و آرام شدن
حس گنگی است که من دارم و دریا دارد
یخ نزن رود معمایی من ! جاری باش
دل دریایـــی ام آغــــوش پذیــرا دارد

استاد محمد سلمانی

هوشنگ ابتهاج


نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من توست

گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست

گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه عشق نهان من و توست

گو بهار دل و جان باش و خزان باش ،ارنه
ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست

این همه قصه فردوس و تمنای بهشت
گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست

نقش ما گو ننگارند به دیباچه عقل
هرکجا نامه عشق است نشان من و توست

سایه زاتشکده ماست فروغ مه مهر
وه از این آتش روشن که به جان من و توست

( مهدی اخوان ثالث)


باز دیشب حالت من حالتی جانکاه بود

تا سحرسودای دل با ناله و با آه بود

چشم شوق گریه در سر داشت، من نگذاشتم

ور نه از طوفان روح من خدا آگاه بود

صحبت از ما بود و من در پرده کردم شکوه ها

شرم رهزن شد والا ّ اشک من در راه بود

کاشکی سر بشکند، پا بشکند، دل نشکند

سرگذشت دل شکستن بود و بس جانکاه بود

سوختم از آتشت،خاکسترم بر باد رفت

داستان عشق ما کوتاه و بس کوتاه بود


من به سر وقت خدا می رفتم

رفته بودم سر حوض

تا ببینم شاید,عکس تنهایی خود را در اب,

اب در حوض نبود.

"هیچ تقصیر درختان نیست."

ظهر دم کرده ی تابستان بود,

پسر روشن اب,لب پاشویه نشست

و عقاب خورشید,امد او را به هوا برد که برد.

 

به درک راه نبردیم به اکسیژن اب.

برق از پولک ما رفت که رفت.

ولی ان نور درشت,

عکس ان میخک قرمز در اب

که اگر باد می امد دل او,پشت پرچین تغافل می زد,

چشم ما بود.

روزنی به اقرار بهشت.

 

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی,همت کن

و بگو ماهی ها,حوضشان بی اب است.

 

باد می رفت به سر وقت چنار.

من به سر وقت خدا می رفتم.

 

ای وای مادرم!

آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فكر آش و سبزی بیمار خویش بود
اما گرفته دور و برش هاله ای سیاه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
 
در زندگی ما همه جا وول می خورد
هر كنج خانه صحنه ای از داستان اوست
در ختم خویش هم به سر كار خویش بود
بیچاره مادرم
 
هر روز می گذشت از این زیر پله ها
آهسته تا به هم نزند خواب ناز من
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از این بغل كوچه می رود
چادر نماز فلفلی انداخته به سر
كفش چروك خورده و جوراب وصله دار
او فكر بچه هاست
هرجا شده هویج هم امروز می خرد
بیچاره پیرزن، همه برف است كوچه ها
 
او از میان كلفت و نوكر ز شهر خویش
آمد به جستجوی من و سرنوشت من
آمد چهار طفل دگر هم بزرگ كرد
آمد كه پیت نفت گرفته به زیر بال
هر شب در آید از در یك خانه فقیر
روشن كند چراغ یكی عشق نیمه جان
 
او را گذشته ای است، سزاوار احترام :
تبریز ما ! به دور نمای قدیم شهر
در ( باغ بیشه ) خانه مردی است باخدا
هر صحن و هر سراچه یكی دادگستری است
اینجا به داد ناله مظلوم می رسند
اینجا كفیل خرج موكل بود وكیل
مزد و درآمدش همه صرف رفاه خلق
در باز و سفره پهن
بر سفره اش چه گرسنه ها سیر می شوند
یك زن مدیر گردش این چرخ و دستگاه
او مادر من است
 
انصاف می دهم كه پدر رادمرد بود
با آنهمه درآمد سرشارش از حلال
روزی كه مرد، روزی یكسال خود نداشت
اما قطارهای پر از زاد آخرت
وز پی هنوز قافله های دعای خیر
این مادر از چنان پدری یادگار بود

ادامه نوشته

گر گناهی کردم و دارم، خداوندا، ببخش


گر گناهی کردم و دارم، خداوندا، ببخش

چون گنه را عذر می‌آرم، خداوندا، ببخش



پای خجلت را روایی نیست بر درگاه تو
دست حاجت پیش می‌دارم، خداوندا، ببخش
گر گناهم سخت بسیارست رحمت نیز هست
بر گناه سخت بسیارم، خداوندا، ببخش
چون پذیرفتار بدرفتار نادانان تویی
بر من نادان و رفتارم، خداوندا، ببخش
مایه‌داران نقد روز رفته بازآرند و من
بی زر این شهر و بازارم، خداوندا، ببخش
پیشت از روز الست آوردم اقرار «بلی»
هم بر آن پیشینه اقرارم، خداوندا: ببخش
بخششت عامست و می‌بخشی سزای هر کسی
گر به بخشایش سزاوارم، خداوندا، ببخش
ناامیدی بردم از یاران، که می‌اندوختم
روز نومیدی تویی یارم، خداوندا، ببخش
آبرویم نیست اندر جمع خاصان را، ولی
آب چشمم هست و می‌بارم، خداوندا، ببخش
عالمی بر عیب و تقصیرم تو، یارب دست گیر
واقفی بر غیب و اسرارم، خداوندا، ببخش
گفته‌ای: بر زاری افتادگان بخشش کنم
اینک آن افتاده‌ی زارم، خداوندا، ببخش
با خروش سینه‌ی زیرم، الهی، درپذیر
یا بر آب چشم بیدارم، خداوندا، ببخش
گر به دلداری دل مجروح من میلی نمود
بر دل مجروح و دلدارم، خداوندا، ببخش
ور چشیدم شربتی بیخود ز روی آرزو
ز آرزوی خود به آزارم، خداوندا، ببخش
اوحدی‌وار از گناه خود فغانی می‌کنم
بر فغان اوحدی‌وارم، خداوندا، ببخش

حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج

 


غنچه از خواب پرید ... و گلی تازه به دنیا آمد ...
خار خندید و به گل گفت : سلام ... و جوابی نشنید ...
 
خار رنجید ولی هیچ نگفت ...
 
ساعتی چند گذشت ... گل چه زیبا شده بود ...
دست بی رحمی آمد نزدیک ...گل سراسیمه ز وحشت افسرد ...
 
لیک آن خار در آن دست خلید ... و گل از مرگ رهید ...
 
صبحفردا که رسید ... خار با شبنمی از خواب پرید ...

گل صمیمانه به او گفت : سلام ...