خدای جنگل بید

 

داستانی شنیدم از چنگیز
چون که حمله نمود بر تبریز
در دهاتی به نام جنگل بید
دید یک پیرمرد موی سپید
پیر می گفت: من خدا هستم
خالق جمله ی شما هستم
گفت چنگیز: پیرمرد خدا
قدرت خویش را به من بنما
گفت: بسیار خوب، چه کار کنم؟
تا خدایی ام آشکار کنم؟
گفت: یک کار سخت و حاد بکن
چشم تنگ مرا گشاد بکن
گفت آن پیر اسکول منگل:
تو نمی دانی ای امیر مغول
ما در این جا دو تا خدا هستیم
هر یکی مان جدا جدا هستیم
اولش بود بین مان دعوا
که نگنجد میان ده دو خدا
تا که از بین ما دو تا ایزد
اختلاف و نزاع برخیزد
بین خود یک توافقی کردیم
خلق را کرده از وسط به دو نیم
او که ملاک باشد و آقا
شد خداوند از کمر بالا
بنده که بی نوا و مسکینم
بار الاه کمر به پایینم
پس ببخشید، چشم و گوش و دهن
نیست در حوزه ی خدایی من
کار پایین تنه اگر دارید
بنده در خدمتم ، بفرمایید


دوستان شعر و قصه ی بنده
نیست محض مزاح یا خنده
آن چه فرمود حضرت هالو
نکته دارد ظریف تر از مو
مثلن داستان این دو خرفت
باید از آن چنین نتیجه گرفت:
چون شده وضع مملکت ناجور
هست لازم دو تا رییس جمهور

یکی از بهر فکر و اندیشه
آن یکی تر زدن کند پیشه

تقدیم شما جنابعالی

یک دانه سلام خشک و خالی
تقدیم شما جنابعالی

احوال شما همیشه خوب است
اموال شما همیشه خوب است

تا هست خوراک زیر میزی
دورید شما هم از مریضی

لاغر نه! شما همیشه چاقید!
آری، به خدا نمی‌شه! چاقید!

هر جیب شما خدای پول است
املاک شما جهان شمول است

ویلای قشنگ و باغ دارید
هرجا بشود اتاق دارید:

در مشهد و ساری و ری و قم
گور پدر تمام مردم!

مشهور‌ترید از ستاره،
در داخل بیست و یک اداره

یک عالمه کارمند بدبخت
هستند اگر، خیالتان تخت!

واجب شده بر شما سفر هی!
همراه هزار خمره‌ی می!

البته می شما تمیز است
می نیست می شما که... چیز است...

آن چیز که حافظ از دل و جان
خورده است همیشه با فسنجان!

ای گنده‌ترین درنده! ای فیل!
وقتی که شدید مست و پاتیل،

پشت سر هم هوار کردید
هفتاد هلو(!) سوار کردید...

یک صحنه که زشت بود و ناجور
با کسب اجازه می‌شه سانسور!

با تیغ زدیم ریشمان را!
آخیش! زدیم نیشمان را!

یک نامه نوشته‌ایم همچین(!)
هرچند نکرده‌ایم توهین!

ای نامه که می‌روی به سویش
از جانب من نبوس رویش!

رویش شده زشت و خال خالی
انقدر که کرده ماست‌مالی!

رفتیم دگر ولی به ناچار
رفتیم دگر... خدا نگهدار

رفتیم سراغ بیت بعدی
از قول شما، جناب سعدی:

«گاوان و خران بار بردار
به ز آدمیان مردم آزار!»

                                     فاضل ترکمن

 

سبز

در پسین روزهای فصل بهار
برگها در هجوم پائیزند

زردها روی شاخه می مانند
سبزها روی خاک می ریزند

جای عطر گل اقاقی و یاس
بوی خون در فضای این شهر است

از کف سنگفرش هر کوچه
خون نا حق لاله را شستند

غافل از اینکه در تمامی شهر
سروها جای لاله ها رستند

شب به شب روی شاخه هر سرو
قمری و چلچله هم آواز است

بانگ الله اکبر از هر سو
نغمه ساز است و نغمه پرداز است

هر دهانی که بوی گل می داد
دوختندش به نوک سوزن ها

بوی گل شد گلاب و جاری گشت
از دو چشم خمار سوسن ها

ناله پر شرار مرغ سحر
معنی اش ارتداد و بی دینی ست

در زمستان ذوق و اندیشه
سبز بودن چه جرم سنگینی ست

ساقه هایی که سبزتر بودند
سرخ گشته به خاک غلتیدند

باقی ساقه ها از این ماتم
برگهای سیاه پوشیدند

ای که بر روی ماه چنگ زدی
باش تا صبح دولتت بدمد

 

                                     محمد رضا عالی پیام

 

 

آقا ی ِ خدا

آقا ی ِ خدا ، محرم مایید شما

اَلحق ُّ وَالاِنصاف ،خدایید شما

 

خوش بخت ترین عزیز عالم هستید

نه زاده شُدید و نه بزایید شما

 

یکتایی تان مشخص و شفاف است

چپ چشم بیان کند دو تایید شما !

 

از منّت خلق، بی نیازید ...چه لارج !

ای وَل ! که همیشه خود کفایید شما

 

نه مفلس و نه مریض و نه بیکارید

نه در صدد پخت غذایید شما

 

نه دل نگرانِ خواندن ذکر و نماز

نه مانده ی روزه ی قضایید شما !

 

هم عاشق و خوشگلید و هم با حالید

چشمت نزنم ،چه با صفایید شما

 

گر نقطه ی اسمتان بیاید پایین

هستید خدا ...ولی جدایید شما

 

 

از رگ ، به من ِ طنیز ، نزدیکترید

عینک دارم ، ولی کجایید شما ؟

 

هر جا که دَری به روی ما قفل شود

هی لطف نموده ، می گشایید شما

 

(البته همیشه هم چنین نیست ،چرا ؟

چون لطف به ما نمی نمایید شما !)

 

ای خوش به سعادت  عموم ِ فُقرات !

زیرا که  اجابت ِ دعایید شما

 

همواره به کار آفرینش مشغول

در طرح بشر چه بی خطایید شما

 

دروقت کشیدن دو چشم بادام

در چین و ژاپن ...در آسیایید شما

 

در طرح بلوند و چشم آبی ، یا سبز

در آن ور آب و اَروَ پایید شما !

 

هم فینگیلیش و فرانسوی می دانید

با ترک و عرب هم آشنایید شما

 

وقتی که شما خدای سعدی هستید

حتمن که خدای مغلایید شما !

 

هم خالق فاسدان و هم شیخانید

هم خالق پیر و بچه هایید شما

 

از غصه و شیطان و گنه آزادید

از بازی زندگی رهایید شما

 

همدرد تمام بینوایان هستید

این قلب کُزت را بنوایید شما

 

کفشان مرا که جنب مسجد کندم

شرمنده ...برای من بپایید شما

 

بی کسب مجوّز بنویسید کتاب

بی دلهره طنزی بسرایید شما

 

از مُردن و مرگ ، در امانید ، چه خوب

ما اهل فنا و لا فنایید شما

 

لا حول وَلا قُوَةَ اِلّا با تو

منظور از "تو " فقط شمایید ، شما

 

من مادّی و معنوییم ...پنجاه ،پنجاه

پس صد در صد خود ِ خدایید شما !

 

 

                                                       زهرا دُرّی

 

آزادى

 

 

در فصل خزان و در هواى سردى
رفتم به خيابان و خيابان گردى

از جادّه‏ ى قديم و پيچ شمران
پيچيدم و آمدم به سوى ميدان
ميدان بزرگ بيس و چار اسفند
آن جا كه هم اينك انقلابش نامند
پر مشغله پر ولوله پر غوغا بود
صد معركه هر گوشه‏ ى آن بر پا بود
آن سوى بساط باقالى بود و لبو
اين سوى بخار آش رشته كه نگو
مردى كوپن باطله مى ‏خواست ز من
قند و شكر و برنج و مرغ و روغن‏
مرد دگرى زير لبى گفت : عرق
پاسور و نوار و عكس سكسى و ورق‏
آهنگ ابى كه از گوگوش می ‏خونه
تصوير جديد سيلوراستالونه
اين ور دوسه تا كارگر افغانى
تو كوك يه تيكّه دختر مامانى
يك بچه مزلف رپى آن سوتر
مى ‏خواست شماره تلفن از دختر
جمعيت بى‏كار و خلاف و بى‏عار
نيمى همه نشئه نيم باقيش خمار
سلمانى دوره گرد وشوفر تاكسى
حمال و سوپور و پاسبان و واكسى
سيراب فروش و قهوه‏ چى و رمال
معتاد و فروشنده ‏ى ارز و دلاّل
بيكار ، عمله ، مال خر و پاانداز
چاقو كش و دزد و جيب بر و كفتر باز
انبوه گدايان شل و تاس و چلاق
ظاهر كر و كور و لنگ ، باطن قبراق‏
ناگاه شنيدم از كسى فريادى:
كو آزادى ؟ بيا بيا آزادى !
فرياد زد و هوار تا داشت نفس
آزادى و آزادى و آزادى و بس
ترسى به ستون فقراتم آويخت
مو بر بدنم سيخ شد و قلبم ريخت‏
گفتم: كه بود اين كه چنين بی باك است؟
دريا دل و فاتح و گريبان چاك است‏
لوطى و شجاع و پهلوان و مَشتى
ياد آور ميرزا دلير رشتى
اين مرد كزو شجاع ‏تر مردى نيست
بى‏شك ز تبار فرخى يزدیست
سر دسته ‏ى حزب هندى مسلم جاه
يا ليدر پارت حزب آزاديخواه‏
شايد پسر نبيره‏ى بن بلاّست
يا سايه‏ى همكلاسى ماندلاّست‏
تنديس بزرگ سالوادورآلنده


سردار بزرگ لشكر نادرشاست
نه ، او پسر جميله‏ى بوپاشاست
نامش ژوزف و شهره به گاريبالدى ست‏
پاتريس لومومبا و مهاتما گاندى ست
يك تكه جواهرى چو لعل نهرو
برخاسته از فرانسه چون ميرابو
يا ممدلى جناح، يا چگواراست
مارتينِ لوتركينگ اليان زاپاتاست
منجى ويتنام، كه هوشى مين است
انگشت كوچيك شست پاى اين است
هم دوره‏ى سربازى تيتو بوده
يا جزو تفاله‏ هاى حزب توده
همشهرى اسپارتاكوس يونانى
زار ممّد دلوارى تنگستانى
اِلسيد بُود؟ نه بلكه ملكوم ايكس است
با حزب دموكرات جهانى همدست‏
شاگرد مائو بوده يقيناً جايى
فاميل فيدل كاسترو كوبايى
يار بابى‏ساندز، قهرمان ايرلند
لينكلن كه آبراهام به او مى‏گويند
يا يفرم ارمنى ست يا خان باقر
همپالكى جمال عبدالناصر
همدست اسامة بن لادن بوده
خورده است به همراه لنين فالوده
اين مرد كه افتاده به ناپرهيزى
با ماركس پسرخاله‏ى دسته ديزى
او شيخ محمد خيابانى نيست ؟
عزالدين قسام ؟ نه، پس آقا كيست؟
اين مرد كه گشته واله‏ى آزادى
اهل چه ديار است و كدام آبادى ؟
گفتند كه: او اهل همين آبادى ست
راننده‏ى خط انقلاب آزادیست...
تا پاسخ دخل و خرج خود را گويد
خود مى‏درد و مسافرى مى‏جويد


هالو بده صد تومن به خير و شادى‏
بشتاب از انقلاب تا آزادى

این همه انتظار یعنی چه؟

دختری نو رسیده می پرسید

     که: گروه فشار یعنی چه؟

          این گروهی که پیرو آنند

               عده ای بیشمار یعنی چه؟

                    این فشاری که میرسد هر دم

               بر صغار و کبار یعنی چه؟

          با وجود فشار از پس و پیش

     از یمین و یسار یعنی چه؟

تو خودت رفته ای به زیر فشار

     گله از روزگار یعنی چه؟

          تو که کیفور از فشار استی

               قیل و قال و هوار یعنی چه؟

                    از برای فشار ناچیزی

               این بگیر و بیار یعنی چه؟

          من ندانم اگر فشار بد است

     پس به آن افتخار یعنی چه؟

ور بود خوب پس بگو انکار

     زین شعار قصار یعنی چه؟

          گفتمش: نازنین نمی فهمی

               تا نگردی دچار، یعنی چه؟

                    چون رسیدی به سن قانونی

               خود بفهمی فشار یعنی چه

          گفت: حالا چرا نمی گویید

     معنی این شعار یعنی چه

دل من لک زده برای فشار

این همه انتظار یعنی چه؟

چرا هیچ کس دوست ندارد بند دوم مرغ سحر را بخواند؟

 

مرغ سحر نیازی به معرفی ندارد. سروده ای از محمدتقی بهار در دوران مشروطه که پس از آغاز حکومت رضا شاه به صورت ترانه اجرا شد. آهنگ این اثر، از مرتضی نی داوود، فوق العاده زیباست. آهنگ باو جود گیرایی زیر و بالای چندانی ندارد بنابراین حتی کسانی که با خوانندگی آشنایی ندارند می توانند آن را به راحتی بخوانند. اکثر خوانندگان نامی نیز اجرایی از مرغ سحر را به نام خود ثبت کرده اند که می توان به ملوک ضرابی، قمرالملوک وزیری، نادر گلچین، هنگامه اخوان، محمدرضا شجریان و نیز اجراهای متفاوتی از فرهاد، همای و محسن نامجو اشاره کرد

:آنچه تا کنون به عنوان مرغ سحر شنیده ایم عبارت است از بند اول این شعر

مرغ سحر ناله سرکن، داغ مرا تازه تر کن

ز آه شرر بار این قفس را بَر شِکَنُ و زیر و زِبَر کن

بلبل پَر بسته ز کنج قفس درآ، نغمهٔ آزادی نوع بشر سرا

وَز نفسی عرصهٔ این خاک تیره را. پر شرر کن

ظلم ظالم، جور صیاد آشیانم داده بر باد

ای خدا، ای فـلک، ای طبیعت، شام تاریک ما را سحر کن

نوبهار است، گل به بار است، ابر چشمم، ژاله‌بار است

این قفس، چون دلم، تنگ و تار است

شعله فکن در قفس ای آه آتشین

دست طبیعت گل عمر مرا مچین

جانب عاشق نِگَه‌ ای تازه گل از این، بیشتر کن

مرغ بیدل شرح هجران مختصر٬ مختصر کن

اما شاید خیلی ها ندانند که این فقط نیمی از مرغ سحر است و این شعر بند دومی دارد که تقریبا هیچ خواننده ای تمایلی به خواندن آن ندارد

:بند دوم می گوید

عمر حقیقت به سر شد، عهد و وفا بی اثر شد

ناله عاشق، ناز معشوق، هر دو دروغ و بی ثمر شد

راستی و مهر و محبت فسانه شد

قول و شرافت همگی از میانه شد

از پی دزدی، وطن و دین بهانه شد

دیده تر کن

جور مالک، ظلم ارباب، زارع از غم گشته بی تاب

ساغر اغنیا پر می‌ناب، جام ما پر ز خون جگر شد

ای دل تنگ ناله سر کن، از مساوات صرف نظر کن

ساقی گلچهره بده آب آتشین، پردهٔ دلکش بزن ای یار دلنشین

ناله بر آر از قفس ای بلبل حزین

کز غم تو، سینه من، پر شرر شد، پر شرر شد

اما چرا کسی این بند را دوست ندارد؟

بند اول شعری انقلابی است که به دستگاه ظلم می تازد، از زندانی و در قفس بودن آزادی خواهان گله می کند، آرزوی پایان شب تار ملت را دارد و مردم را به قیام و انقلاب جهت پایان دادن به ظلم و شکستن قفس فرا می خواند

اما بند دوم شعری اجتماعی است. شاعر در این بند از رواج دروغ، منسوخ شدن حقیقت طلبی، از بین رفتن عشق واقعی میان عاشق و معشوق و گم شدن مهر و محبت و شرافت گله می کند و از کسانی می نالد که وطن و دین را بهانه ای برای دزدی کرده اند. اینان چه کسانی هستند؟ تنها حاکمان یا تمامی مردم؟ فضای حاکم بر این بخش از شعر به مورد دوم اشاره دارد. همچنین زمانی که شعر از جور مالک و ارباب شکایت می کند اغنیا را به عنوان طبقه ای از جامعه به باد نقد می گیرد نه به عنوان بخشی از وابستگان دولت

در بند اول پیشنهاد شعله فکندن در قفس که همانا براندازی حکومت ظالم است مطرح می شود اما در مورد بند دوم شاعر هیچ راه حلی نمی یابد و در نهایت بلبل را فقط به بر آوردن ناله های حزین از دورن این قفس خود ساخته فرا می خواند

مردم ما همیشه دوست داشته اند که ریشه مشکلات را در حکومت بشناسند و خود را از هر گونه اشکالی مبرا بدانند از این روی خوانندگان همان بخشی از مرغ سحر را خوانده اند و می خوانند که مورد پسند عامه مردم است. جالب این جاست که برخی بی توجهی به بند دوم را به دلیل سیاسی بودن آن دانسته اند که چنین دیدگاهی موجب شگفتی است.

ما تا به حال بارها به دستور بند اول عمل کرده ایم و قفس را آتش زده ایم اما پس از فرو نشستن شعله خود را در قفسی جدید یافته ایم. ای کاش یک بار هم که شده بند دوم را بخوانیم و همت کنیم بر اساس آن ارزش های انسانی را در جامعه ایرانی احیا نماییم 




 

کاش می دانستی

 

بعداز آن دعوت زیبا به ملاقات خودت

من چه حالی بودم!

خبر دعوت دیدارت چونکه از راه رسید

پلک دل باز پرید

من سراسیمه به دل بانگ زدم

آفرین قلب صبور

زود برخیز عزیز

جامه تنگ در آر

وسراپا به سپیدی تو درآ.

وبه چشمم گفتم:

باورت می شود ای چشم به ره مانده خیس؟

که پس از این همه مدت ز تو دعوت شده است!

چشم خندید و به اشک گفت برو

بعداز این دعوت زیبا به ملاقات نگاه.

و به دستان رهایم گفتم:

کف بر هم بزنید

هر چه غم بود گذشت.

دیگر اندیشه لرزش به خود راه مده!

وقت ان است که آن دست محبت ز تو یادی بكند

 خاطرم راگفتم:

زودتر راه بیفت

هر چه باشد بلد راه تویی.

ما که یک عمر در این خانه نشستیم تو تنها رفتی

بغض در راه گلو گفت:

مرحمت کم نشود

گوییا بامن بنشسته دگر کاری نیست.

جای ماندن چو دگر نیست از این جا بروم

پنجه از مو بدرآورده به آن شانه زدم

و به لبها گفتم:

 خنده ات را بردار 

 دست در دست تبسم بگذار 

و نبینم دیگر 

که تو برچیده و خاموش به کنجی باشی

 مژده دادم به نگاهم گفتم:

نذر دیدار قبول افتادست 

 ومبارک بادت 

 وصل تو با برق نگاه

 و تپش های دلم را گفتم:

اندکی آهسته 

 آبرویم نبری 

 پایکوبی ز چه برپا کردی

نفسم را گفتم:

جان من تو دگر بند نیا 

 اشک شوقی آمد 

تاری جام دو چشمم بگرفت

و به پلکم فرمود:

 همچو دستمال حریر بنشان برق نگاه 

پای در راه شدم

 دل به عقلم می گفت:

 من نگفتم به تو آخر که سحر خواهد شد

 هی تو اندیشیدی که چه باید بکنی 

 من به تو می گفتم: او مرا خواهد خواند

 و مرا خواهد دید

 عقل به آرامی گفت:

 من چه می دانستم 

 من گمان می کردم 

 دیدنش ممکن نیست 

و نمی دانستم 

بین من با دل او صحبت صد پیوند است

 سینه فریاد 

حرف از غصه و اندیشه بس است 

 به ملاقات بیندیش و نشاط 

 آخر ای پای عزیز 

 قدمت را قربان 

 تندتر راه برو 

 طاقتم طاق شده

 چشمم برق می زد /اشک بر گونه نوازش می کرد/لب به لبخند تبسم میكرد /دست بر هم میخورد  

 مرغ قلبم با شوق سر به دیوار قفس می كوبید

 عقل شرمنده به آرامی گفت:

 راه را گم نکنید

 خاطرم خنده به لب گفت نترس 

 نگران هیچ مباش 

 سفر منزل دوست کار هر روز من است

 عقل پرسید :؟ 

 دست خالی که بد است 

 کاشکی...

 سینه خندید و بگفت:

دست خالی ز چه روی !؟ 

 این همه هدیه کجا چیزی نیست!

 چشم را گریه شوق 

قلب را عشق بزرگ 

 روح را شوق وصال 

 لب پر از ذکر حبیب 

خاطر آکنده یاد