خدای جنگل بید
داستانی شنیدم از چنگیز
چون که حمله نمود بر تبریز
در دهاتی به نام جنگل بید
دید یک پیرمرد موی سپید
پیر می گفت: من خدا هستم
خالق جمله ی شما هستم
گفت چنگیز: پیرمرد خدا
قدرت خویش را به من بنما
گفت: بسیار خوب، چه کار کنم؟
تا خدایی ام آشکار کنم؟
گفت: یک کار سخت و حاد بکن
چشم تنگ مرا گشاد بکن
گفت آن پیر اسکول منگل:
تو نمی دانی ای امیر مغول
ما در این جا دو تا خدا هستیم
هر یکی مان جدا جدا هستیم
اولش بود بین مان دعوا
که نگنجد میان ده دو خدا
تا که از بین ما دو تا ایزد
اختلاف و نزاع برخیزد
بین خود یک توافقی کردیم
خلق را کرده از وسط به دو نیم
او که ملاک باشد و آقا
شد خداوند از کمر بالا
بنده که بی نوا و مسکینم
بار الاه کمر به پایینم
پس ببخشید، چشم و گوش و دهن
نیست در حوزه ی خدایی من
کار پایین تنه اگر دارید
بنده در خدمتم ، بفرمایید
دوستان شعر و قصه ی بنده
نیست محض مزاح یا خنده
آن چه فرمود حضرت هالو
نکته دارد ظریف تر از مو
مثلن داستان این دو خرفت
باید از آن چنین نتیجه گرفت:
چون شده وضع مملکت ناجور
هست لازم دو تا رییس جمهور
یکی از بهر فکر و اندیشه
آن یکی تر زدن کند پیشه