X
تبلیغات
زیباترین اشعار
منتخب اشعار

برلبانم غنچه لبخند  پژمرده است  نغمه ام دلگير رو افسرده است

نه سرودي نه سروري  نه هم اوازي نه شوري

زندگي گويي ز دنيا رخت بر بسته است

يا كه خاك مرده روي شهر پاشيده است

اين چه اييني چه قانوني چه تدبيري است

من از اين ارامش سنگين و صامت عاصي ام ديگر    

من از اين اهنگ يكسان و مكرر عاصي ام ديگر

من سرودي تازه ميخواهم جنبشي شوري نشاطي نغمه ايي  فريادهاي تازه مجوييم

من به هر ايين ومسلك كو كسي را  از تلاشش باز دارد ياغي ام ديگر

من تو را درسينه اي اميد ديرين سال خواهم كشت

من اميد تازه ميخواهم . افتخاري اسمان گير و بلند اوا زه ميخواهم

كرم خاكي نيستم اينك تا بمانم در مغاك خويشتن خاموش

نيستم شب كور كه ازخورشيد روشن گر بدوزم چشم

افتابم من كه يكجا يك زمان ساكت نمي مانم 

با پر زرين خورشديد افق پيماي خويش 

من تن بكرهمه گلهاي وحشي را نوازش ميكنم هر روز

جويبارم  من كه تصوير هزاران پرده در پيشاني ام پيداست

موج بيتابم كه بر ساحل صدفهاي پري مي اورم همراه

كرم خاكي نيستم من افتابم جويبارم موج بيتابم 

تا به چند اين گونه در يك دخمه بي پرواز ما ندن تا به چند اينگونه با صد نغمه بي اواز ماندن

شه پر ما اسماني را به زيرچنگ پروازه بلندش داشت

افتابي را به خاري در حريم ريشخندش داشت

گوش سنگين خدا از نغمه شيرين ما پر بود

زانوي نصف النهاراز پاي كوب پر غرور ما چو بيد از باد ميلرزيد

اينك ان اواز و پروازه بلند واين خموشي و زمين گيري

اينك ان همبستري با دختر خورشيد و اين هم خوابگي با مادر ظلمت

من هرگز سر به تسليم خدايان هم نخواهم  داد

گردن من زير بار كهكشان هم خم نمي گردد

زندگي يعني  تكاپو زندگي يعني هياهو زندگي يعني  شب نو روز نو انديشه نو 

رندگي يعني غم نو حسرت نو پيشه نو 

زندگي بايست سرشار از تكان و تازگي باشد

زندگي بايست  در پيچ و خم راهش ز الوان حوادث رنگ بپذيرد

زندگي بايست يك دم يك  نفس هم ز جنبش وا نماند گر چه اين جنبش براي مقصدي بيهوده باشد

زندگاني همچنان اب است اب اگرراكد بماند چهره اش افسرده خواهد گشت بوي گند ميگيرد

در ملال اب گيرش غنچه لبخند ميميرد اهوان عشق از اب گلالودش نمي نوشد

مرغكان شوق در ايينه تارش نمي جوشند 

من سر تسليم بر درگاه هر دنياي ناديده فرو مي اورم جز مرگ

من ز مرگ از ان نمي ترسم كه پاياني است برتور  يك اغاز       

بيم من از مرگ يك افسانه دلگير بي اغاز و پايان است

من سرودي را كه عطري كهنه در گلبرگ الفاظش نهان باشد نمي خواهم

من سرودي تازه خواهم خواند كش گوش كسي نشنيده باشد

من نمي خواهم به عشقي ساليان پابند بودن 

من نمي خواهم اسير سحر يك لبخند بودن

من نبتوانم شراب ناز از يك چشم نوشيدن

من نه بتوانم لبي را بارها با شوق بوسيدن

من تن تازه لب تازه شراب تازه عشق تازه ميخواهم 

قلب من با هر طپش يك ارمان تازه مي خواهد

سينه ام با هر نفس يك شوق يا يك درد بي اندازه مي خواهد

من زبانم لال حتي يك خدا را سجده كردن قرنها او را پرستيدن نمي خواهم

من خدايي تازه مي خواهم  گرچه او با اتش ظلمش بسوزاند سراسر ملك هستي را گر چه اورونق دهد ايين مطرود و حرام مي پرستي را

من به ناموس قرون بردگي ها ياغي ام ديگر

ياغي ام من ياعي ام من گو بگيرندم بسوزندم گو به دار ارزوهايم بياويزند

گو به سنگ نا حق تكفير استخوان شعر عصيان قرونم را فرو كوبند 

من از اين پس ياغي ام ديگر....

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 0:42  توسط سید جواد | 

حافظ شیرازی

اگـر آن تـرک شیرازی بـه دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بـخارا را


صائب تبریزی

اگـــر آن تـــرک شـیرازی بـــه دست آرد دل مـــــا را
بــه خــال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
نــه چـون حـافظ کـه می بخشد سمرقند و بـخارا را


شهریار تبریزی

اگـــــر آن تــــــرک شیرازی بـــه دست آرد دل مــــا را
بـــه خـــال هـنـدویـش بخـشم تــمــام روح و اجـــزا را
هــر آنکس چـیز می بخشد بـه سـان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سـر و دسـت و تـن و پــا را به خــاک گور می بخشند
نـــه بـــر آن تـــرک شـیرازی کـــه بــرده جـمله دلها را



رند تبریزی

اگــــر آن تـــــرک شیرازی بـــه دست آرد دل مـــا را
بــهــایـش هـــم بــبـــایـــد او بـبخشد کل دنیـــــا را
مـگــر مـن مـغـز خــر خــوردم در این آشفته بــازاری
کــه او دل را بــه دست آرد ببخشم مــن بــخارا را ؟
نه چون صائب ببخشم من سر و دست و تن و پا را
و نــــه چـــون شهریـــارانم بـبـخشم روح و اجــزا را
کـــه ایـن دل در وجـــود مــا خــدا داـند که می ارزد
هــــزاران تــــرک شیـراز و هـــزاران عشق زیــبــا را
ولی گــر تــرک شـیــرازی دهـد دل را به دست مــا
در آن دم نــیــز شـــایـــد مـــا ببخشیمش بـخـارا را
کــه مــا تــرکیم و تبریزی نه شیرازی شود چون مـا
بـــه تــبــریــزی هـمـه بخشند سمرقـند و بـخـارا را


پاسخ گفتن بی نشانه مناظره ی رند تبریزی را

عجب آشفته بازاری ، خریداران دانا را

همه ترکان تبریزی ، بت زیبای رعنا را

گشاد دست صائب بین ، پشیمان می شود منشین

خریداری چنین هرگز ، چه ارزان داده اعضا را

سر ودست بلورین را ، تن رعنای سیمین را

که بر کارش نمی آید ، بجایش دست و هم پا را

بیبن این را به آخر شد ، عنایاتش چه وافر شد

نه تنها جمله اجزا را ، چو مردان روح والا را

از این بهتر چه می خواهی ، زیانت می رسد باری

بیا ای ترک شیرازی ، ببر این مرده کالا را

بیا دلدار شیرازی ، ببین رند از سر مستی

چه می گوید نمی دانم ، مگر گم عقل برنا را

شماتت بر خریداران ، چو سنگ از آسمان باران

چرا اینگونه گفتن ها ، چنین عرضه تقاضا را

برابر می کند دل را ، که برتر می کند دل را

زعشق ترک شیرازی ، همو بخشد همان ها را

سر آخر چه می نازد ، به شهر خواجه می تازد

سخاوت می کند او هم ، سمرقند و بخارا را

بدور از قیل و این غوغا ، سر خود (بی نشان) بالا

دعا کردم یکایک را ، تو هم (انّا فتحنا) را

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 0:42  توسط سید جواد | 

شنيدستم که مجنون جگر خون

چو زد زين دار فانی خيمه بيرون

دم آخر کشيد از سينه فرياد

زمين بوسيد و ليلی گفت و جان داد

هواداران ز مژگان خون فشاندند

کفن کردند و در خاکش نهادند

شب قبر از برای پرسش دين

ملائک آمدند او را به بالين

بکف هر يک عمود آتشينی

که ربت کيست؟ دين تو چه دينی؟

دلی جويای ليلی از چپ و راست

چو بانگ قُم به اِذنُ الله برخاست

چو پرسيدند مَن رَبُک ز آغاز

بجز ليلی نيامد از وی آواز

بگفتا کيست ربَّت؟ گفت ليلی

که جانم در ره جانش طفيلی

بگفتندش به دينت بود ميلی؟

بگفتا آری آری عشق ليلی

بگفتندش بگو از قبلة خويش

بگفت ابروی آن يار وفا کيش

بگفتند از کتاب خود بگو باز

بگفتا نامه ی آن يار طنّاز

بگفتندش رسولت کيست؟ ناچار

بگفت آن کس که پيغام آرد از يار

بگفتند از امام خويش می گوی

بگفت آن کس که روی آرد بدان کوی

بگفتند از طريق اعتقادت

بگو از عدل و توحيد و معادت

بگفتا هست در توحيد اين راز

که ليلی را به خوبی نيست انباز

بود عدل آنکه دارم جرم بسيار

از آن هستم به هجرانش گرفتار

بخنده آمدند آن دو فرشته

عمود آتشين در کف گرفته

ندا آمد که دست از وی بداريد

به ليلی در بهشتش وا گذاريد

که او را نشئه ای از جانب ماست

که من خود ليلی و او عاشق ماست

شنيدم گفت مجنون دل افگار

ملائک را سپس فرمود آن يار

تو پنداری که من ليلی پرستم

من آن ليلای ليلی می پرستم

کسی را کو به جان، عشق آتش افروخت

وفاداری ز مجنون بايد آموخت...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 0:41  توسط سید جواد | 
دلم می خواست سقف معبد هستی فرو می ریخت
پلیدیها و زشتیها، به زیر خاک می ماندند
بهاری جاودان آغوش وا می کرد .
جهان در موجی از زیبایی و خوبی شنا می کرد!
بهشت عشق می خندید.
به روی آسمان آبی آرام،
پرستوهای مهر و دوستی پرواز می کردند.
به روی بامها، ناقوس آزادی صدا می کرد...
اگر این کهکشان از هم نمی پاشد؛
واگر این آسمان در هم نمی ریزد؛
بیا تا ما "فلک را سقف بشکافیم و
طرحی نو در اندازیم."

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 0:41  توسط سید جواد | 

آرزويم اين است

نرود اشک در چشم تو هرگز، مگر از شوق زياد

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز

و به اندازه ي هر روز تو عاشق باشي

عاشق آن که تو را مي خواهد

و به لبخند تو از خويش رها مي گردد

و تو را دوست بدارد به همان اندازه

که دلت مي خواهد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 0:41  توسط سید جواد | 

 

نورالدين ابوالبرکات عبدالرحمن فرزند نظام‌الدين احمدبن محمد ، شاعر و نويسنده و دانشمند و عارف نام‌آور قرن نهم ، بزرگترين استاد سخن بعد از عهد حافظ و به نظر بسى از پژوهندگان خاتم شعراى بزرگ پارسى‌گوى است. او تخلص خود را به سبب آنکه مولدش شهر جام و مرادش شيخ‌الاسلام احمد جام )= ژنده‌پيل) بود “جامى” برگزيد

خاندانش اصلاً از اهالى محله دشت اصفهان بود و از آنجا به خرجرد جام در خراسان هجرت کرد و جامى به‌سال ۸۱۷ در آن قصبه به‌دنيا آمد. ابتدا نزد پدرش به تحصيل مقدمات دانش پرداخت سپس پيش از آنکه به بلوغ شرعى رسد همراه او به هرات رفت و در نظاميه آن شهر به ادامه کسب دانش مشغول گشت.

استادان او در هرات مولانا جنيد اصولى، خواجه على سمرقندى، و مولانا شهاب‌الدين محمد جاجرمى بودند. سپس به سمرقند رفت و خدمت قاضى‌زادهٔ رومى را درک کرد و معروف است که آن استاد نيز شيفتهٔ اين شاگرد بود و مى‌گفت “تا بناى سمرقند است هرگز به جودت طبع و قوت تصرف اين جوان جامى کسى از آب آمويه گذر نکرد!”.

درباره جامى نوشته‌اند که حدّت ذهن و استعداد کم‌نظير و حافظهٔ نيرومند و هوش فعال و سرعت انتقال فراوان داشت، به‌همين سبب لازم نبود وقت زياد صرف آموختن کند و به برکت همين موهبت‌ها بود که به سرعت علوم متداول آن عصر را، از زبانى و بلاغى و منطق و حکمت و کلام و فقه و اصول و حديث و قراءة و تفسير قرآن و رياضيات و هيئت، در دو مرکز علمى هرات و سمرقند آموخت و صاحبنظر شد و آن‌گاه شوق سير و سلوک در دل او راه جست و سمرقند را به مقصد خراسان ترک کرد و در هرات به خدمت سعدالدين کاشغرى)م ۸۶۰ هـ.( از مشايخ بزرگ طريقت خواجگان )نقشبنديه) درآمد و پس از او رشته ارادت خواجه ناصرالدين عبيدلله احرار را برگردن نهاد و در مصنفات خود او را ستود. جامى غير از اين دو عارف بزرگ نقشبندى، صوفى مشهور اين سلسله يعنى خواجه محمد پارسا )م ۸۲۲ هـ.( را نيز در کودکى زيارت کرده بود و “خواجه يک سير نبات کرمانى به او عنايت کرده بودند”.

اين خواجگان و عده‌اى ديگر از مشايخ آن عهد که جامى در خردى و بزرگى از برکت نفس‌هاى آنان برخوردار گرديده بود عشق به تصوف و صوفيان را در دل وى جاى‌گير ساختند اما اختصاص او از ميان طريقه‌هاى صوفيان به طريقه نقشبنديه بود و بس، و چون مشايخ نقشبنديه به مطالعه آثار محيى‌الدين ابن‌العربى راغب بودند و آن را وسيله قوت اعتقاد سالک مى‌دانستند طبعاً جامى هم بر شيوهٔ آنان کار مى‌کرد و به تصوف علمى توجه داشت و به سبب قدرتى که در شرح دشوارى‌هاى تصوف و عرفان به‌نظم دلپذير و به نثر فصيح عالمانه داشت توانست عرفان ايرانى را، که در عهد وى به ابتذال مى‌گرائيد، در پايه و اساسى عالمانه نگاه دارد و خود به‌همين سبب در صف بزرگترين مؤلفان و شاعران عارف و صوفى مشرب پارسى‌گوى جاى گيرد. عبارت معروف “تحمل بار شيخى ندارم” که از او نقل شده است حکايت از آن دارد که با وجود مرتبه والاى عرفانى که داشت هرگز بساط ارشاد نگسترد و به سادگى با ياران و دوستان خود مى‌زيست و معتقد بود که از راه معاشرت و مجالست اصلاح حال “ارباب طلب” ميسر است، ولى با همه اين احوال بسيارى از معاصرانش به او ارادت مى‌ورزيده و وى را صاحب مقامات و کرامات مى‌شمرده‌اند.

وى به سال ۸۹۸ هـ در هشتاد و يک سالگى در هرات بدرود حيات گفت و در همان شهر کنار مزار خواجه‌ سعدالدين کاشغرى در “تخت مزار” مدفون گشت. در تدفين او سلطان حسين بايقرا، با وجود ضعف حال، و شاهزادگان و وزراء و بزرگان روزگار شرکت کردند.

مذهب جامى

جامى سنّى حنفى، و در مذهب خود استوار و پايدار بود و چون در عهد جامى تعصبات شديد مذهبى به اختلاف سخت شيعه و اهل سنت انجاميده بود، در منظومه سلسلةالذهب نظر او دربارهٔ رفض )= تشيع به اصطلاح اهل سنت) بدين‌گونه آمده است که: اگر مقصود از آن “حبّ آل محمد” باشد درست و کيش همگان (همهٔ مسلمانان)، و اگر مقصود از آن “بغض اصحاب رسول” باشد مذموم است و سپس مى‌گويد چون مذهب “رفض” خواه و ناخواه به چنين بغضى مى‌کشد ناپسنديده است:

هر کرا رفض خُلق شد خلق است                نه خلق بلکه ننگ ماخلق است

سفرهاى جامى              

جامى در طول زندگانى خود سفرهاى چندگانه به بلاد خراسان و ماوراءالنهر کرد اما مهمترين سفرش به سال ۸۷۷ هـ و به حجاز بود که در طى آن چهار ماه در بغداد ماند و اعتراض شديد شيعيان بغداد به او خاطرش را آزرد و غزل:

وز خاطرم کدورت بغداديان بشوى...            وز خاطرم کدورت بغداديان بشوى...

را در شرح اين آزردگى سرود. در اين سفر پيش از وصول به خانه کعبه، کربلا و نجف و مدينه را زيارت کرد و پس از پانزده روز اقامت در مکه باز به مدينه معاودت نمود، سپس چندگاهى در دمشق و حلب توقف کرد و در آنجا بود که قيصر روم بعضى کسان خود را براى دعوت از او فرستاد اما جامى پيش از رسيدن سفيران سلطان عثماني، از دمشق به حلب و از آنجا به تبريز رفت. دعوت اوزون حسن از جامى براى توقف او در تبريز هم مقبول نيفتاد و به جانب خراسان عزيمت کرد و بعد از بازگشت به هرات باقى عمر را مصروف امور ادبى و ادامه روابط نزديک و محترمانه خود با دربار سلطان حسين بايقرا و رجال بزرگ معاصر خود کرد.

شهرت و مرتبه جامى

جامى به‌سبب علوّ مقام ادبى و علمى و معنوى که داشت پيش از آنکه به دوران کهولت رسد در تمام ممالک زير سيطرهٔ زبان فارسي، يعنى از امپراطورى عثمانى تا هندوستان، شهرت يافت و بى‌شک خوشبخت‌ترين شاعر و نويسندهٔ ايرانى است که در حيات و ممات مورد احترام بود. امير عليشير در مجالس‌النفائس او را باعنوان “نورا” خوانده است که حاکى از علاقه‌مندى رجال آن عصر نسبت به جامى است. از ميان شاهان و رجال تيمورى ميرزا ابوالقاسم بابر، سلطان ابوسعيد بن محمدبن ميرانشاه، سلطان حسين بهادرخان، اميرعليشير نوائي؛ و از سلاطين دوردست، جهانشاه قراقويونلو، اوزون حسن آق‌قويونلو، يعقوب‌بيگ آق‌قويونلو، سلطان محمد فاتح عثمانى و سلطان بايزيدخان با جامى معاصر و داراى روابط بسيار خوب و مکاتبه بودند و جامى برخى از آثار منثور و منظوم خود را به‌نام آنان درآورده و قصايدى در مدحشان پرداخته است.

جامى در شعر مرتبه‌اى بلند دارد چنانکه او را به حق آخرين استاد بزرگ شعر فارسى بايد شمرد. او به رسم استادان پيشين از همه اطلاعاتش در شاعرى استفاده مى‌کرد و در بيان مطالب خود به‌همان سهولت از عهده برمى‌آيد که شعراى استفاده مى‌کرد و دربيان مطالب خود به‌همان سهولت از عهده برمى‌آمد که شعراى مقتدر پارسى‌گوى چون خاقانى و نظامي. در مقدمه ديوان قصايد و غزلياتش اذعان کرده است که چون استعداد شعر فطرى او بود هيچ‌گاه نتوانست خود را از شاعرى برکنار دارد. ويژگى مهم شعر جامى منتخب بودن الفاظ و استحکام عبارات آنها است. در سخنش افراط و تفريط‌هاى معاصران او ديده نمى‌شود و مى‌کوشد تا با کلام پخته و استوار خود پاى برجاى پاى استادان پيشين نهد و در اين راه همواره موفق و کامياب است.

آثار جامى

آثار جامى از نظم و نثر بسياراست. دربارهٔ آثار منثور او بعد از اين سخن خواهيم گفت اما آثار منظوم او در دو مجموعهٔ بزرگ فراهم آمده است. ۱. ديوان‌هاى سه‌گانه، ۲. هفت‌اورنگ

جامى ديوان‌هاى سه‌گانه خود را در سال ۸۹۶ به‌مناسبت سه‌‌دورهٔ حيات خود تنظيم کرد و آنها را به‌ترتيب فاتحةالشباب، واسطةالعقد، و خاتمةالحياة ناميدو هفت اورنگ او شامل اين مثنوى‌ها است:

-         اورنگ اول: سلسلةالذهب به بحر خفيف در ذکر حقايق عرفانى.

- اورنگ دوم: سلامان و ابسال به بحر رمل مسدس محذوف يا مقصور در عرفان و اخلاق و همراه با حکايات و تمثيلات.

- اورنگ سوم: تحفةالاحرار به بحر سريع در وعظ و تربيت همراه با حکايات و تمثيلات

- اورنگ چهارم: سبحةالابرار در يکى از متفرعات بحر رمل )فاعلاتن فعلاتن فعلن) در ذکر مقامات سلوک و تربيت و تهذيب همراه با حکايات و تمثيلات.

- اورنگ پنجم: يوسف و زليخا به بحر هزج مسدس مقصور يا محذوف در داستان يوسف و زليخا و در نظيره‌سازى با خسرو و شيرين نظامى.

- اورنگ ششم: ليلى و مجنون به پيروى از ليلى و مجنون نظامى و برهمان وزن.

- اورنگ هفتم: خردنامه اسکندرى به بحر متقارب در ذکر حکمت‌ها و موعظه‌ها از زبان فيلسوفان يونان..

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 0:31  توسط سید جواد | 

 

فريدالدين ابوحامد محمدبن ابوبکر ابراهيم بن اسحق عطار کدکنى نيشابورى شاعر و عارف نام‌آور ايران در قرن ششم و آغاز قرن هفتم است. ولادت وى به سال ۵۳۷ در کدکن از اعمال نيشابور اتفاق افتاده است.

از ابتداى کار و اطلاعى در دست نيست جز آنکه نوشته‌اند پدر وى در شادياخ نيشابور عطارى عظيم‌القدر بود و بعد از وفات او فريد‌الدين کار پدر را دنبال کرد و دکان عطارى )داروفروشى( آراسته داشت.

مسلماً عطار در آغاز حيات و گويا تا مدتى از دورهٔ تحقيق در مقامات عرفانى، شغل داروفروشى خود را که لازمهٔ آن داشتن اطلاعاتى از طب نيز بوده حفظ کرده و در داروخانه سرگرم طبابت بوده است. خود در کتاب خسرونامه گويد:

بمن گفت اى بمعنى عالم‌افروز                    چنين مشغول طب گشتى شب و روز....

با توجه به اشارهٔ شاعر معلوم مى‌شود که انقلاب حال او هم در زمان پزشکى و داروگرى دست داده بود و او آثارى در همان ايام پديد آورد. بنابراين افسانهٔ معروفى که دربارهٔ انقلاب حال عطار موجود است ساختگى به‌نظر مى‌آيد. دربارهٔ اين حادثه جامى چنين آورده است: “گويند سبب توبهٔ وى آن بود که روزى در دکان عطارى مشغول و مشعوف به معامله بود، درويشى آنجا رسيد و چند بار - شيءلله - گفت. وى به درويش نپرداخت. درويش گفت اى خواجه تو چگونه خواهى مرد؟ عطار گفت چنانکه تو خواهى مرد! درويش گفت تو همچون من مى‌توانى مرد؟ عطار گفت بلي! درويش کاسهٔ چوبين داشت زير سر نهاد و گفت الله و جان بداد. عطار را حال متغيّر شد، و دکان برهم زد و باين طريقه درآمد”.

عرفا دربارهٔ مشايخ متقدم ازين‌گونه اقوال بسيار دارند. مسلماً انقلاب حال عطار در همان اوان که از راه پزشکى و داروفروشى به خدمت خلق سرگرم بود، دست داد، و او که سرمايهٔ کثير از ادب و شعر اندوخته بود، انديشه‌هاى عرفانى خود را به‌نظم روان دل‌انگيز درمى‌آورد و همچنان به‌کار خود ادامه مى‌داد و اين حالت بسيارى از مشايخ بود که وصول به مقامات و مدارج معنوى آنان را از تعهد مشاغل دنيوى و کسب معاش باز نمى‌داشت.

نورالدين عبدالرحمن جامى، يعنى قديمى‌ترين کسى از متصوفه که به زندگى عطار اشاره کرده، او را از مريدان شيخ مجدالدين بغدادى معروف به خوارزمى از تربيت‌يافتگان شيخ نجم‌الدين کبرى شمرده است. اگرچه عطار در ابتداى تذکرةالاولياء به رابطهٔ خود با مجدالدين بغدادى اشاره کرده است، ليکن در آنجا تصريحى نيست بر اينکه از پيروان و تربيت‌يافتگان وى باشد. به‌هرحال عطار قسمتى از عمر خود را بر رسم سالکان طريقت در سفر گذراند و از مکه تا ماوراءالنهر بسيارى از مشايخ را زيارت کرد و در همين سفرها و ملاقات‌ها بود که به خدمت مجدالدين بغدادى نيز رسيد؛ و مى‌گويند در پيرى شيخ هنگامى که بهاءالدين محمد پدر جلال‌الدين محمد معروف به مولوى با پسر خود رهسپار عراق بود، در نيشابور به خدمت شيخ رسيد و شيخ نسخه‌اى از اسرارنامهٔ خود را به جلال‌الدين که در آن هنگام کودکى خردسال بود، بداد.

عطار مردى پرکار و فعال بود و چه هنگام اشتغال به کار عطارى و چه در دورهٔ اعتزال و گوشه‌گيرى، که گويا در اواخر عمر دست داده بود، به‌نظم مثنوى‌هاى بسيار و پديد‌آوردن ديوان غزليات و قصايد و رباعيات خود، و تأليف کتاب نفيس و پرارزش تذکرةالاولياء سرگرم بود. دولتشاه دربارهٔ آثار او گويد: “و شيخ را ديوان اشعار بعد از کتب مثنوى چهل هزار بيت باشد از آن جمله دوازده هزار رباعى گفته، و از کتب طريقت تذکرةالاولياء نوشته، و رسائل ديگر به شيخ منسوب است، مثل اخوان‌الصفا و غير ذلک، و از نظم آنچه مشهور است اين است: اسرارنامه، الهى‌نامه، مصيبت‌نامه، جواهرالذات، وصيت‌نامه، منطق‌الطير، بلبل‌نامه، حيدرنامه، شترنامه، مختارنامه، شاهنامه. دوازده کتاب نظم است و مى‌گويند چهل رساله نظم کرده و پرداخته اما نسخ ديگر متروک و مجهول است و قصايد و غزليات و مقطعات شيخ مع رباعيات و کتب مثنوى صد هزار بيت بيشتر است.”

غير از اسرارنامه، الهى‌نامه، مصيبت‌نامه، جواهرالذات )يا جوهر ذات(، وصيت‌نامه، منطق‌الطير، بلبل‌نامه، حيدرنامه، )يا حيدرى‌نامه(، شترنامه، مختارنامه، شاهنامه، خسرونامه)يا گل و خسرو(، ديوان غزليات و قصايد و رباعيات که تاکنون ديده و گفته‌ايم، منظوم‌هاى ديگرى به‌نام مظهرالعجايب، هيلاج‌نامه، لسان‌الغيب، مفتاح‌الفتوح، بيسرنامه )يا پسرنامه(، سى فصل و جز آنها را هم به او منسوب دانسته‌اند که بعضى از آنها به سبب رکاکت الفاظ و سستى فکر و انديشه و اظهار تمايل شديد و متعصبانه به تشيع، مسلماً از عطار نيشابورى نيست )زيرا عطار در آثار اصلى خود چند بار به دورى خويش از تعصب اشاره کرده و بارها هر چهار خليفهٔ راشد را به يک نحو ستوده و به احترام ياد نموده است.( و از شاعر ديگرى است و به عطار نسبت يافته. مرحوم استاد سعيد نفيسى در کتاب خود دربارهٔ شرح احوال عطار، درين باره بحثى مستوفى دارد و بايد به آن مراجعه کرد. با اين‌حال بايد متوجه بود که نفى انتساب بعضى از منظوم‌هاى منسوب عطار نيشابورى به او، دليل آن نمى‌شود که آثار منظوم او را اندک بدانيم زيرا شاعر خود کثرت اشتغال خويش را به شعر و به نظم منظوم‌هاى گوناگون ياد کرده و به اينکه معاصران به‌همين سبب وى را “بسيارگوي” دانسته بوده‌اند اشاره نموده است و در خسرونامه مى‌گويد:

کسى کاو چون منى را عيب جويست                       همى گويد که او بسيار گويست

وليکن چون بسى دارم معانى                               بسى گويم تو مشنو مى تو دانى

گهى آخر بديدن نيز ارزد                                      چنين گفتن شنيدن نيز ارزد

از ميان اين مثنوى‌هاى عرفانى دل‌انگيز از همه مهمتر و شيواتر که بايد آن را تاج مثنوى‌هاى عطار دانست، منطق‌الطير است که منظومه‌اى است رمزى بالغ بر ۴۶۰۰ بيت. موضوع آن بحث طيور از يک پرندهٔ داستانى به‌نام سيمرغ است. مراد از طيور در اينجا سالکان راه حق و مراد از سيمرغ وجود حق است. از ميان انواع طيور که اجتماع کرده بودند هدهد سمت راهنمائى آنان را پذيرفت )= پير مرشد( و آنان را که هريک به عذرى متوسل مى‌شدند )تعريض به دلبستگى‌ها و علائق انسان به جهان که هريک به‌نحوى مانع سفر او به‌سوى حق مى‌شود(، با ذکر دشوارى‌هاى راه و تمثل به داستان شيخ صنعان، در طلب سيمرغ به‌حرکت مى‌آورد و بعد از طى هفت وادى صعب که اشاره است به هفت مرحله از مراحل سلوک )يعني: طلب، عشق، معرفت، استغناء، توحيد، حيرت، فقر و فنا)، بسيارى از آنان به‌علل گوناگون از پاى درآمدند و از آن همه مرغان تنها سى مرغ بى‌بال و پر و رنجور باقى ماندند که به حضرت سيمرغ راه يافتند و در آنجا غرق حيرت و انکسار و معترف به‌عجز و ناتوانى و حقارت خود شدند و به فنا و نيستى خود در برابر سيمرغ توانا آگهى يافتند تا بسيار سال برين بگذشت و بعد از فنا زيور بقاء بوشيدند و مقبول درگاه پادشاه گرديدند.

اين منظومهٔ عالى کم‌نظير که حاکى از قدرت ابتکار و تخيل شاعر در به‌کار بردن رمزهاى عرفانى و بيان مراتب سير و سلوک و تعليم سالکان است، از جملهٔ شاهکارهاى جاويدان زبان فارسى است. نيروى شاعر در تخيلات گوناگون، قدرت وى در بيان مطالب مختلف و تمثيلات و تحقيقات و مهارت وى در استنتاج از بحث‌ها، و لطف و شوق و ذوق مبهوت‌کنندهٔ او در تمام موارد و در تمام مراحل، خواننده را به حيرت مى‌افکند و بدين نکته اقرار مى‌دهد که پرگوئى عطار که معاصران او مى‌گفته‌اند، از مقولهٔ گفتار مکثاران ديگر نيست که مهذار و بيهوده گويند. اين مرد چيره‌دست توانا و اين عارف و اصل دانا، حقايق فراوان را به‌سرعت درک مى‌کرد و با زبانى که در روانى و گشادگى از عالم بالا تأييدات بى‌منتهى داشت، به‌نظم درمى‌آورد. شاعرى‌کردن درين موارد براى او به‌منزلهٔ سخن گفتن مردى بود که به فصاحت و بلاغت خو گرفته باشد و هرچه گويد فصيح و بليغ باشد. وجود چنين منظومهٔ عالى کم‌نظيرى است که ما را از قبول منظوم‌هاى سست و بى‌مايه‌ئى مانند مظهرالعجائب و لسان‌الغيب به‌نام عطار باز مى‌دارد. غالب منظومه‌هاى عطار و هم‌چنين ديوان قصايد او در ايران و هند به‌طبع رسيده و بعضى از آنها مکرر چاپ شده است.

اثر منثور عطار کتاب تذکرةالاولياء او است که از کتب مشهور پارسى و از جملهٔ مآخذ معتبر در شرح احوال و گفتارهاى مشايخ صوفيه است. در اين کتاب سرگذشت نود و شش تن از اولياء و مشايخ با ذکر مقامات و مناقب و مکارم اخلاق و نصايح و مواعظ و سخنان حکمت‌آميز آنان آمده است. شيوهٔ نگارش اين کتاب برهمان منوال است که در آثار منظوم عطار مى‌بينيم يعنى نثر آن ساده و دور از تکلف و مقرون به فصاحت طبيعى کلام پارسى است و تأليف آن بايد در پايان قرن ششم يا اوايل قرن هفتم صورت گرفته باشد.

عطار در قتل عام نيشابور به‌سال ۶۱۸ به‌دست سپاهيان مغول به شهادت رسيد و مزار او هم در جوار آن شهر است.

عطار به حق از شاعران بزرگ متصوفه و از مردان نام‌آور تاريخ ادبيات ايران است. کلام ساده و گيرندهٔ او که با عشق و اشتياقى سوزان همراه است، همواره سالکان راه حقيقت را چون تازيانهٔ شوق به جانب مقصود راهبرى کرده است. وى براى بيان مقاصد عاليهٔ عرفانى خود بهترين راه را که آوردن کلام بى‌پيرايهٔ روان و خالى از هر آرايش و پيرايش است، انتخاب کرده و استادى و قدرت کم‌نظير او در زبان و شعر بوى اين توفيق را بخشيده است که در آثار اصيل و واقعى خود اين سادگى و روانى را که به روانى آب زلال شبيه است، با فصاحت همراه داشته باشد. وى اگرچه به‌ظاهر کلام خود وسعت اطلاع سنائى و استحکام سخن و استادى و فرمانروائى آن سخنور نامى را در ملک سخن ندارد، ولى زبان نرم و گفتار دل‌انگيز او که از دلى سوخته و عاشق و شيدا برمى‌آيد حقايق عرفان را به‌نحوى بهتر در دل‌ها جايگزين مى‌سازد، و توسل او به تمثيلات گوناگون و ايراد حکايات مختلف هنگام طرح يک موضوع عرفانى مقاصد معتکفان خانقاه‌ها را براى مردم عادى بيشتر و بهتر روشن و آشکار مى‌دارد.

شايد به‌همين سبب است که مولانا جلال‌الدين بلخى رومى که عطار را قدوهٔ عشاق)۲( مى‌دانسته او را به‌منزلهٔ روح و سنائى را چون چشم او معرفى کرده و گفته است:

عطار روح بود سنائى دو چشم او                              ما از پى سنائى و عطار آمديم

هفت شهر عشق را عطار گشت                               ما هنوز اندر خم يک کوچه‌ايم

و جامى شاعر سخن‌شناس دربارهٔ او گفته است: “آنقدر اسرار توحيد و حقايق اذواق و مواجيد که در مثنويات و غزليات وى اندراج يافته، در سخنان هيچ‌يک از اين طايفه يافته نمى‌شود.

منبع : سايت : www.aftab.ir

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 0:29  توسط سید جواد | 

 

حکيم ابوالمجد مجدودبن آدم سنائى شاعر عاليمقدار و عارف بلندمقام قرن ششم و از استادان مسلّم شعر فارسى است. لقب و نام او را به چند وجه نوشته‌اند ليکن او خود به‌صورتى که نقل کرده‌ايم آورده و در حديقةالحقيقة چنين گفته است:

هر که او گشته طالب مجد است                                 شفى او ز لفظ بوالمجد است

شعراء را بلفظ مقصودم                                               زين قبل نام گشت مجدودم

و از معاصران او نيز محمدبن على‌الرقاء نويسندهٔ ديباچهٔ حديقةالحقيقة نام وى را ”ابوالمجد مجدودبن آدم‌السنائى“ آورده و اين اشارات مسلم مى‌‌دارد که مجدالدين و محمد که بعضى نوشته‌اند غلط و تحريفى از صورت صحيح اسم او است.

در ديوان سنائى ابياتى ديده مى‌شود که در آن شاره به‌نام ديگرى براى شاعر هست يعنى در آنها گوينده خود را ”حسن“ خوانده است مانند اين بيت:

پسرى دارى همنام رهى                                            کز تومى خدمت او جويم من

زآنکه نيکوکند از همنامى                                            خدمت خواجه حسن بنده حسن

و به‌همين سبب برخى از محققان معتقد شده‌اند که نام او اصلاً حسن بوده است و بعدها ”مجدود“ ناميده شده و در ابياتى که در حديقه آمده و نقل کردە‌ايم اشارهٔ مبهمى است بر اينکه مجدود نام ثانوى و به‌منزلهٔ عنوان و لقبى براى او است.

ولادت او بايد در اواسط يا اوائل نيمهٔ دوم قرن پنجم در غزنين اتفاق افتاده باشد و او بعد از رشد در شاعرى و بلوغ و مهارت درين فن به‌ عادت زمان روى به دربار سلاطين نهاد و به دستگاه غزنويان راه جست و با رجال معاريف آن حکومت آشنائى حاصل کرد. قديمى‌ترين سلطانى که مدح وى در ديوان سنائى ديده مى‌شود مسعودبن ابراهيم است )۴۹۲-۵۰۸) و بعد از او ذکر يمين‌الدوله بهرامشاه بن مسعود )۵۱۱-۵۵۲) را در ديوان وى و در حديقه مشاهده مى‌کنيم. به‌هرحال سنائى در آغاز کار به مداحى اشتغال داشت و همان زندگى طرب‌آميز شاعران دربارى را مى‌گذراند ولى چنانکه بايد کام خود از روزگار حاصل نمى‌کرد و از اشعار آبدار استادانهٔ خويش نصيبى نمى‌گرفت و رادمردان و ممدوحان موجبات رضاى وى را چنانکه بايد فراهم نمى‌آوردند و او دردناک و مستمند در چنگ آز گرفتار بود تا آنکه يکباره خرسندى پرده از روى زيباى خود برانداخت و او را از ظلمت طمع رهائى بخشيد و جمال حق واله و شيداى وى ساخت چنانکه دست از جهان و جهانيان بشست. از آدميان ببريد. از نيک و بد زمان و از غايت هشيارى بدگمان گشت، شاعرى مستغنى شد و بر دو کون آستين افشاند، چنانکه بهرامشاه از پى اعزاز وى خواست تا خواهر خود به او بدهد، نپذيرفت. به‌هرحال سنائى که پيش ازين براى دو نان بر در دونان مى‌رفت، جمع را مکروه و طمع را محال شمرد، و دانشى را که وسيلهٔ کديه کرده بود، دست موزهٔ تعليم و ارشاد ساخت.

اهل خانقاه دربارهٔ اين تغيير حال او افسانه‌اى داشتند و معتقد بودند علت توجه شاعر به توحيد و اعراض از دنيا طعن و تعريض يکى از مجذوبان مشهور به ”لاى‌خوار“ بوده است)۱) و علت جعل آن داستان اعتقاد اهل سلوک است به اينکه تغيير حال ارباب طريقت همواره از تأثير نفس يا نظر يکى از مشايخ و اقطاب بوده است ليکن مسلم است که اين حال در سنائى نتيجهٔ تأثرى است که وى از شغل خويش داشته و ناکامى است که با همهٔ فضل و دانش و طبع لطيف و قوى خود تحمل مى‌کرده، و اين معنى در اشعار روزگاران نخستين وى گاه ديده مى‌شود و بلوغ علم در وى به‌جائى کشيد که او را به عالم حقيقت رهبرى کرد و از تحمل گرانجانى‌هاى اهل جاه و مقام برحذر داشت. شايد درين امر معاشرت سنائى با سالکان راه عرفان که در آن ايام در بسيارى از بلاد و على‌الخصوص در بلاد مشرق پراکنده بودند، تأثير داشت خاصه که سنائى زود از غزنين پاى بيرون نهاد و در بلاد خراسان با رجال مختلف علم و عرفان معاشرت يافت و چند سال از دورهٔ جوانى خود را در شهرهاى بلخ و سرخس و هرات و نيشابور گذراند و گويا در همان ايام که در بلخ بود راه کعبه پيش گرفت. در قصيده‌ئى که به‌مطلع ذيل در اشتياق کعبه سروده است:

گاهِ آن آمد که با مردان سوى ميدان شويم                               يک ره از ايوان بيرون آئيم و بر کيوان شويم

چنين برمى‌آيد که سنائى با زن و فرزند و خانوادهٔ خود در خراسان به‌سر مى‌برده و پدر و مادر او هنگام عزيمت وى به مکه در قيد حيات بوده‌اند)۲) و بنابراين سنائى در اوان سفر حج به پيرى نرسيده بود و هم درين اوقات افکار عرفانى و انقطاع از جهان در او قوت گرفته و مست شراب باقى و از ”بود خود فانى“ شده بود.

بعد از بازگشت از سفر مکه، شاعر مدتى در بلخ به‌سر برد و از آنجا به سرخس و مرو و نيشابور رفت و هرجا چندى در سايهٔ تعهد و نيکو داشت بزرگان علم و رؤساى محل به‌سر برد تا در حدود سال ۵۱۸ به غزنين بازگشت.

يادگارهاى پرارزش اين سفر دراز مقدارى از قصايد و اشعار سنائى است که در خراسان سروده، و کارنامهٔ بلخ که در شهر بلخ ساخته است. امر مهمترى که در زندگى سنائى اثر فراوان کرده و براى او در همين سفر حاصل شده، تغيير حال و مجذوبيت او است که مخصوصاً بر اثر معاشرت با دسته‌ائى از رجال مهذب در بلخ و سرخس و مرو حاصل گرديد و آثار اين معاشرت‌ها و ارتباط‌ها در اشعار و نامه‌هاى بازماندهٔ او مشهود است.

برخى از صاحبان تراجم، سنائى را شاگرد و پيرو شيخ ابويوسف يعقوب همدانى دانسته‌اند. ابويوسف همدانى از کبار مشايخ تصوف است که مدت‌ها در خراسان سکونت و در آن ديار اهميت و شهرت داشت. نشست او بيشتر به مرو و هرات بود و گويا سنائى همانجا ها به‌خدمت او رسيده و از برکات انفاس او برخوردار شده باشد.

سنائى بعد از بازگشت به غزنين از جهان و جهانيان گوشه گرفت و به نظم اشعار خود ادامه داد و به اتمام کتاب حديقةالحقيقة همت گماشت تا به سال ۵۳۵ درگذشت و در غزنين به‌خاک سپرده شد. گور وى بر جاى و زيارتگاه خاص و عام است.

ديوان سنائى از مدايح و زهديات و غزليات و قلندريات و رباعيات و مقطعات در دست است و چند بار به طبع رسيد. مقدمه‌ئى که سنائى خود بر ديوان خود نوشته و چند نامه که از او باقى مانده نشان از توانائى وى در نثر مى‌دهند. ديوان وى بيشتر از سيزده هزار بيت دارد و غير از ديوان ازو چند مثنوى مانده است:

حديقةالحقيقة که ”الهى‌نامه“ نيز ناميده مى‌شود. اين منظومه در بحر خفيف در ده هزار بيت و در ابواب مختلف از مسائل عرفانى و حکمى و کلامى و مشحون به معارف الهى است.

سيرالعباد به بحر خفيف متضمن هفتصد بيت که در آن به‌طريق تمثيل از خلقت انسان و اقسام نفوس و عقل و مسائل اخلاقى سخن رفته است.

طريق‌التحقيق هم به‌ بحر خفيف و بر منوال حديقه و سيرالعباد ساخته شده است. منظوم‌هاى ديگرى مانند کارنامهٔ بلخ، عشقنامه، عقلنامه و تجربةالعلم از سنائى بازمانده که با سه مثنوى ديگر تشکيل ”ستهٔ سنائى“ را مى‌دهند.

سنائى بى‌ترديد يکى از بزرگترين شاعران زبان فارسى و از جمله گويندگانى است که در تغيير سبک شعر فارسى و ايجاد تنوع و تجدد در آن مؤثر بوده و آثار او منشاء تحولات شگرف در سخن گويندگان بعد از وى شده است.

هنگام مطالعه در اشعار و آثار سنائى خواننده با دو سبک سخن و دو سنخ فکر مواجه مى‌شود. اين دوگانگى سبک و فکر سنائى مربوط به دو مرحله از زندگانى او مى‌باشد.

در مرحلهٔ نخستين سنائى شاعر دربارى و لهوپيشه بود و براى تحصيل دينار و درهم از مدح هيچکس امتناعى نداشت و آنچه به‌ چنگ مى‌آورد صرف مجلس سماع و نشاط مى‌کرد. از شوخى و هزل و حتى گاه از آوردن کلمات رکيک در سخن استادانهٔ خود امتناعى نداشت. درين دوره شعر سنائى اگرچه استادانه و مقرون به مهارت و لطف است ليکن به‌شدت متأثر از سبک استادان مقدم بر وى از قبيل عنصرى و فرخى و مسعودسعد و على‌الخصوص فرخى است.

در قصائد اين دوره تغزلات لطيف و تشبيب‌هاى دل‌انگيز مى‌توان يافت و اگرچه از غالب اشعار دورهٔ اول و آثار تقليد لايح و آشکار است، با اين حال در سخنان همين دورهٔ او مايه‌ئى از کمال و علائمى از تحول سبک مشاهده مى‌شود که در عين تقليد او را از پيشينيان خود دور مى‌دارد. و مسلماً عامل زمان و تحولى که در زبان و در افکار شعراء حاصل مى‌شد، و هم‌چنين مراتب علمى سنائى، چنانکه در آثار ديگر شاعران دورهٔ او مؤثر بوده است، او را نيز در عين تقليد به سبک خاص تازه‌اى رهبرى مى‌کرد، و مانند آن است که اين ميل به ابتکار و ابداع روش خاص مى‌بايست با يک تکامل روحى شاعر سمت تحقق پذيرد و از قوه بفعل درآيد و اين امر حاصل نشد مگر در دورهٔ دوم زندگانى شاعر که دورهٔ تغيير حال و تکامل معنوى او است و شاعر در اين دوره مدتى را در سير آفاق و انفس گذرانده چندى با رجال بزرگ خراسان معاشرت داشته و مدتى در خدمت مشايخ جليل زانوى تلمذ بر زمين زده و ديرگاهى در تفکر و تأمل به‌سر برده و مايهٔ علمى خود را ازين راه‌ها تکامل داده و با افکار نو و انديشه‌هاى دينى و عرفانى همراه کرده و ازين ميان سنخ فکرى جديد و شيوهٔ شاعرى تازهٔ خود را پديده آورده و در قصايد و غزليات و قلندريات و ترجيعات متعدد نشان داده و به‌همان سبک شناخته و معروف شده است.

اين دسته از آثار و اشعار سنائى پر است از معارف و حقايق عرفانى و حکمى و انديشه‌هاى دينى و زهد و وعظ و ترک و تمثيلات تعليمى که با بيانى شيوا و استوار ادا شده است. درين قصايد سنائى از استعمال کلمات و حتى ترکيبات و عبارات عربى به وفور خوددارى نکرده است)۳) و کلام خود را به اشارات مختلف از احاديث و آيات و قصص و تمثيلات و استدلالات عقلى و استنتاج از آنها براى مقاصد خود و اصطلاحات وافر علمى از علوم مختلف زمان، که در همهٔ آنها صاحب اطلاع بوده، آراسته است و به‌همين سبب بسيارى از ابيات او دشوار و محتاج شرح و تفسير شده است. بايد گفت اين روش که سنائى در شعر پيش گرفت مبداء تحول بزرگى در شعر فارسى و يکى از علل انصراف شعراء از امور ساده و توصيفات عادى و توجه آنان به مسائل مشکل‌تر، به قصد اظهار استادى و مهارت شده است، و غالب شعرائى که بعد از سنائى در مسائل حکمى و عرفانى و دينى و وعظ وارد مى‌شدند به اين شاعر و آثار او نظر داشته و بعضى نيز مانند خاقانى به صراحت خود را درين‌گونه مسائل جانشين سنائى مى‌شمرده‌اند ليکن بايد متوجه بود که انسجام و استحکام کلام و دقت در به‌کار بردن الفاظ منتخب و ترکيبات تازه و ايراد معانى دقيق در اشعار سنائى به درجه‌اى است که تقليد از او را حتى براى شاعران بسيار توانا مشکل ساخته است.

سنائى در مثنوى‌هاى خود بيش از قصائد به ايراد معانى و الفاظ دشوار و اشاره به مسائل مختلف علمى و فلسفى و عرفانى و دينى توجه کرده و ازين حيث بسيارى از ابيات او در سيرالعباد و طريق‌التحقيق و حديقه محتاج شروح مفصل است تا مورد فهم خواننده تواند شد.

)۱). و آن چنين است )نفحات‌الانس، چاپ هند، ص ۵۳۸): ”... سلطان محمود سبکتکين )مسلماً نام سلطان ديگرى است از سلاطين غزنوى مثلاً مسعود يا ارسلان مى‌بايست در اين افسانه آمده باشد) در فصل زمستان به عزيمت گرفتن بعضى از ديار کفار از غزنين بيرون آمده بود و سنائى در مدح وى قصيده‌ئى گفته بود، مى‌رفت تا به‌ عرض رساند، به در گلخن رسيد که يکى از مجدوبان و محبوبان که از حد تکليف بيرون رفته و مشهور بود بلاى‌خوار، زيرا که پيوسته لاى شراب‌خوردى، در آنجا بود. آوازى شنيد که با ساقى خود مى‌گفت که پرکن قدحى به‌کورى محمودک سبکتکين تا بخورم! ساقى گفت محمود مردى غازى است و پادشاه اسلام! گفت بس مردکى ناخشنود است، آنچه در تحت حکم وى درآمده است در حيز ضبط نه درآورده مى‌رود تا مملکت ديگر بگيرد. يک قدح گرفت و بخورد. باز گفت پر کن قدحى ديگر به‌کورى سنائيک شاعر! ساقى گفت سنائى مردى فاضل و لطيف‌طبع است. گفت اگر وى لطيف‌طبع بودى به‌کارى مشغول بودى که وى را به‌کار آمدى. گزافى چند در کاغذى نوشته که به‌هيچ کار وى نمى‌آيد و نمى‌داند که وى را براى چه کار آفريده‌اند. سنائى چون آن بشنيد حال بر وى متغير گشت و به تنبيه آن لاى‌خوار از مستى غفلت هشيار شد و پاى در راه نهاد و به سلوک مشغول شد“.

از پدر وز مادر و فرزند و زن ياد‌آوريم                ز آرزوى آن جگر بندان جگر بريان شويم

.... چون رخ پيرى ببينيم از پدر ياد آوريم     همچو يعقوب پسر گم‌گشته با احزان شويم

 منبع : سايت : www.aftab.ir

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 0:28  توسط سید جواد | 


 

 سیمین بهبهانی:

یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بیمارش کنم
بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم
گوید میفزا قهر خود ، گویم بخواهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم
هر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم
چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم 


جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی : 

یارت شوم ، یارت شوم ، هر چند آزارم کنی
نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کنی
بر من پسندی گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بیمارم کنی
گر رانیم از کوی خود ، ور باز خوانی سوی خود
با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بیمارم کنی
من طایر پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کنی
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
یار من دلداده شو ، تا با بلا یارم کنی
ما را چو کردی امتحان ، ناچار گردی مهربان
رحم آخر ای آرام جان ، بر این دل زارم کنی
گر حال دشنامم دهی ، روز دگر جانم دهی
کامم دهی ، کامم دهی ، الطاف بسیارم کنی 


جواب سیمین بهبهانی به ابراهیم صهبا : 

گفتی شفا بخشم تو را ، وز عشق بیمارت کنم
یعنی به خود دشمن شوم ، با خویشتن یارت کنم؟
گفتی که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابی مبارک دیده ای ، ترسم که بیدارت کنم


جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی : 

دیگر اگر عریان شوی ، چون شاخه ای لرزان شوی
در اشکها غلتان شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز هم یارم شوی ، شمع شب تارم شوی
شادان ز دیدارم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر محرم رازم شوی ، بشکسته چون سازم شوی
تنها گل نازم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز گردی از خطا ، دنبالم آیی هر کجا
ای سنگدل ، ای بی وفا ، دیگر نمی خواهم تو را


جواب رند تبریزی به سیمین بهبهانی و ابراهیم صهبا : 

صهبای من زیبای من ، سیمین تو را دلدار نیست
وز شعر او غمگین مشو ، کو در جهان بیدار نیست
گر عاشق و دلداده ای ، فارغ شو از عشقی چنین
کان یار شهر آشوب تو ، در عالم هشیار نیست
صهبای من غمگین مشو ، عشق از سر خود وارهان
کاندر سرای بی کسان ، سیمین تو را غمخوار نیست
سیمین تو را گویم سخن ، کاتش به دلها می زنی
دل را شکستن راحت و زیبنده ی اشعار نیست
با عشوه گردانی سخن ، هم فتنه در عالم کنی
بی پرده می گویم تو را ، این خود مگر آزار نیست؟
دشمن به جان خود شدی ، کز عشق او لرزان شدی
زیرا که عشقی اینچنین ، سودای هر بازار نیست
صهبا بیا میخانه ام ، گر راند از کوی وصال
چون رند تبریزی دلش ، بیگانه ی خمار نیست


عتاب شمس الدین عراقی به رند تبریزی:

ای رند تبریزی چرا این ها به آن ها می کنی
رندانه می گویم ترا ،کآتش به جان ها می کنی 
ره می زنی صهبای ما ای وای تو ای وای ما
شرمت نشد بر همرهان ، تیر از کمان ها می کنی؟ 
سیمین عاشق پیشه را گویی سخن ها ناروا
عاشق نبودی کین چنین ، زخم زبان ها می کنی 
طشتی فرو انداختی ، بر عاشقان خوش تاختی
بشکن قلم خاموش شو ، تا این بیان ها می کنی 
خواندی کجا این درس را ، واگو رها کن ترس را
آتش بزن بر دفترت ، تا این گمان ها می کنی 
دلبر اگر بر ناز شد ،افسانه ی پر راز شد …
دلداده داند گویدش : باز امتحان ها می کنی 
معشوق اگر نرمی کند ، عاشق ازآن گرمی کند!
ای بی خبر این قصه را ، بر نوجوان ها می کنی؟ 
عاشق اگر بر قهر شد ، شیرین به کامش زهر شد
گاهی اگر این می کند ، بر آسمان ها می کنی؟ 
او داند و دلدار او ، سر برده ای در کار او
زین سرکشی می ترسمت ، شاید دکان ها می کنی 
از (بی نشان) شد خواهشی ، گر بر سر آرامشی
بازت مبادا پاسخی ، گر این ، زیان ها می کن

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 0:25  توسط سید جواد | 

تمام مزرعه از خوشه هاي گندم پر

و هيچ دست تمنا

دريغ سنبله ها را درو نخواهد كرد

دروگران، همه پيش از دِرو

درو شده اند

 

روزي اگر سراغ من آمد به او بگو:

من مي شناختم او را

نام تو را هميشه به لب داشت

حتي

در حال انتظار

آن دلشكسته عاشق بي نام و نشان

آن مرد بي قرار

 روزي اگر سراغ من آمد به او بگو:

هر روز پاي پنجره غمگين نشسته بود

و گفتگو نمي كرد

جز با درخت سرو

در باغ كوچك همسايه

شب ها به كارگاه خيال خويش

تصويري از بلندي اندام مي كشيد

تحقير كرده بود

 روزي اگر سراغ من آمد به بگو:

او پاك زيست

پاك تر از چشمه هاي نور

همچون زلال اشك

يا چون زلال قطره باران به نوبهار

آن كوه استقامت

آن كوه استوار

وقتي به ياد روي تو بود مي گريست

روزي اگر سراغ من آمد به او بگو:

او آرزوي ديدن رويت را

حتي براي لحظه اي از عمر خويش داشت

اما براي ديدن تو چشم خويش را

آن چشم پاك را

پنداشت

آلوده است و لايق ديدار يار نيست

روزي اگر سراغ من آمد به او بگو:

آن لحظه اي كه ديده براي هميشه بست

آن نام خوب بر لب لرزان او نشست

 

 

 

اين مرد خود پرست

اين ديو، اين رها شده از بند

مستِ مست

استاده روبروي من و

خيره در منست

 گفتم به خويشتن

آيا توان رستنم از اين نگاه هست؟

مشتي زدم به سينه او

ناگهان دريغ

آيينه تمام قد روبرو شكست

 

 

دشتها آلوده ست

در لجنزار گل لاله نخواهد روييد

در هواي عفن آواز پرستو به چه كارت آيد؟

فكر نان بايد كرد

و هوايي كه در آن

نفسي تازه كنيم

گل گندم خوب است

گل خوبي زيباست

اي دريغا كه همه مزرعه دلها را

علف هرزه كين پوشانده ست

هيچكس فكر نكرد

كه در آبادي ويران شده ديگر نان نيست

و همه مردم شهر

بانگ برداشته اند

كه چرا سيمان نيست

و كسي فكر نكرد

كه چرا ايمان نيست

و زماني شده است

كه به غير از انسان

هيچ چيز ارزان نيست

 

 

چقدر واقعه زود اتفاق مي افتد

بلند بالايان

مگر چه مي ديدند

كه روز واقعه در مرگ دوست خنديدند

چگونه سرو كهن در ميان باغ شكست

چگونه خون به دل باغبان باغ افتاد

وباغ

باغ پر از گل در آن بهار

چه شد؟

در آن شب بيداد

كدام واقعه در امتداد تكوين بود

كه باغ زمزمه عاشقانه برد از ياد

ببين ، ببين

گل سرخي ميان باغ شكفت

به دست خصم تبهكار اگر چه پرپر شد

بما نويد بهاران ديگري داد

و خصم را آشفت

 

من مرغ آتشم 

می سوزم از شراره این عشق سرکشم
چون سوخت پیکرم،

چون شعله های سرکش جانم فرو نشست
آنگاه باز از دل خاکستر،

بار دگر تولد من آغاز می شود
و من دوباره زندگیم را آغاز می کنم ،

پر باز می کنم پرواز می کنم

 

زان لحظه كه ديده بر رخت وا كردم

دل دادم و شعر عشق انشا كردم

ني ، ني غلطم ، كجا سرودم شعري ؟

تو شعر سرودي و من امضا كردم

 

 

تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم .

باغبان از پی من تند دوید .

سیب را دست تو دید .

غضب آلود به من کرد نگاه .

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک .

و تو رفتی و هنوز

سالها هست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان

غرق این پندارم

که چرا

خانه ی کوچک ما سیب نداشت ؟!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 14:25  توسط سید جواد | 

بی وفا هیچ یاد ما نکند
درد ما داند و دوا نکند
هیچ بیگا نه را خدا چون من

به چنین عشق مبتلا نکند
نو در آمد غمی،که دامن جان
همچو درد کهن رها نکند
مثل چوب خدا بود غم ما
که زند ضربت و صدا نکند
بعد ازین پند و وعظ در دل من
بگذر ای ناصح از نصیحت ما
من از او بگذرم!خدا نکند
گفت (امید) و بازهم گوید
با وفا ترک بی وفا نکند

 

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد

چه نکوتر آنکه مرغ‍‍ــی ز قفـس پریده باشد

پـر و بـال ما بریدند و در قفـس گشـودند

چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد

من از آن یکی گـزیدم که بجـز یکـی ندیدم

که میان جمله خوبان به صفت گزیده باشد

عجب از حبیـبم آید که ملول می نماید

نکند که از رقیبان سـخنی شـنیده باشد

اگر از کسی رسیده است به ما بدی بماند

به کسی مبـاد از ما که بدی رسـیده باشد.

 

 

جان و جهان! دوش كجا بوده‌اي

ني غلطم، در دل ما بوده‌اي

دوش ز هجر تو جفا ديده‌ام

اي كه تو سلطان وفا بوده‌اي

آه كه من دوش چه سان بوده‌ام

آه كه تو دوش كه را بوده‌اي !

رشك برم كاش قبا بودمي

چونكه در آغوش قبا بوده‌اي

زهره ندارم كه بگويم ترا

بي من بيچاره چرا بوده‌اي؟!

يار سبك روح به وقت گريز

تيز تر از باد صبا بوده‌اي

بي تو مرا رنج و بلا بند كرد

باش كه تو بنده بلا بوده‌اي

رنگ رخ خوب تو آخر گواست

در حرم لطف خدا بوده‌اي

رنگ تو داري، كه زرنگ جهان

پاكي، و همرنگ بقا بوده‌اي

آينه‌ي رنگ تو عكس كسيست

تو ز همه رنگ جدا بوده‌اي

 

 

٭حيدربابا گويلر بوتون دوماندي

گونلريميز بيربيرينن ياماندي

بيربيروزدن آيريلمايين ياماندي

ياغشيليغي اليميزدن آليبلار!

ياخشي بيزي يامان گونه سالوبلار!

 

٭بير سوروشون بو قارقينميش فلكدن

نه ايستيور بو قوردوغي كلكدن

دينه گچيرت اولدوزلاري الكدن

قوي توكولسون بو يئريوزي داغلسين

بو شيطانليق قورقوسي بير يغيلسين!

 

٭بير اوچيديم بو چرپينان يئلينن

باغلاشيديم داغدان آشان سئلينن

آغلاشيديم اوزاق دوشن ائلينن

بير گوريدوم آيرليغي كيم سالدي!

اولكه ميزده كيم قيريلدي كيم قالدي!

 

٭من سنون تك داغا سالديم نفسي

سن‌ده قيتر گويلر سال بو سسي

بايقوشون دا دار اولماسين قفسي

بوردا بير شير داردا قاليب باغيرير

مروتسيز انسانلاري چاغيرير

 

٭حيدربابا غيرت قانون قاينار كن

قره قوشلار سنن قوپوب قالخار كن

اوسيلديريم داشلارينان اوينار كن

قوزان منيم همتيمي اوردا گور

اوردان اييل قامتيمي داردا گور

 

٭حيدربابا گئجه دورنا گئچنده

كوراوغلونون گوزي قارا سئچنده

قير آتني مينوب كسيب بيچنده

منده بوردان تئز مطلب چاتمارام

عيوض گليب چاتميونجان ياتمارام

 

٭حيدربابا مرد اوغوللار دوغگينان

نامردلرين بورونلارين اوغگينان

گديكلرده قوردلاري توت بوغگينان

قوي قوزولار آيين شايين اوتلاسين

قويونلارون قويروقلارين قاتلاسين

 

٭حيدربابا سنين گويلون شاد اولسون

دنيا وار كن آغزون دولي داد اولسون

سنن گئچن تانيش اولسون ياد اولسون

دينه منيم شاعر اوغلوم شهريار

بير عمردور غم اوستونه غم قالار

 

 

 

 

شكست عهد مودت نگار دلبندم

بريد مهر و وفا يار سست پيوندم

بخاكپاي عزيزت كه از محبت دوست

دل از محبت دنيا و آخرت كندم

تطاولي كه تو كردي به دوستي با من

من آن به دشمن خون خوار خويش نپسندم

اگر چه مهر بريدي و عهد بشكستي

هنوز بر سر عهد و پيمان و سوگندم

بيار ساقي سرمست جام باده عشق

بده برغم مناصح كه مي دهد پندم

من آن نيم كه پذيرم نصيحت عقلا

پدر بگوي كه من بي حساب فرزندم

بخاكپاي تو سوگند و بجان زنده‌دلان

كه من به پاي تو در مردن آرزو مندم

بيا بيا صنما كز سر پريشاني

نماند جز سر زلف تو هيچ پابندم

بخنده گفت كه سعدي از اين سخن بگريز

كجا روم كه بزندان عشق دربندم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 14:17  توسط سید جواد | 
به تودیع تو جان میخواهد از تن شد جدا حافظ

به جان کندن وداعت میکنم حافظ خداحافظ

ثنا خوان توام تا زنـــــــــــــده ام اما یقین دارم

که حق چون تو استادی نخواهد شد ادا حافظ

من از اول که با خوناب اشک دل وضــو کردم

نماز عشق را هم با تو کردم اقتدا حافظ

هم از چاهم بر آوردی و هم راهم نشان دادی

که هم حبل المتین بودی و هم نورالهدی حافظ

تو صاحب خرمنی و من گدایی خوشه چین اما

به انعام تو شایستن نه حد هر گدا حافظ

بشعری کز تو در آغاز عشق کودکی خواندم

بگوش جان هنوزم از خدا آید ندا حافظ

بروی سنگ قبر تو نهادم سینه ای سنگین

دو دل با هم سخن گفتند بی صوت و صدا حافظ

در این جا جامه شوقی قبا کردن نه درویشی ست

تهی کن خرقه ام از تن که جان باید فدا حافظ

تو عشق پاکی و پیوند حسن جاودان داری

نه حسنت انتها دارد نه عشقت ابتدا حافظ

سخن را گر همه یک جمله دستوری انگاریم

تو و سعدی خبر بودید و باقی مبتدا حافظ

هر آنکو زنگ غم دارد بدل از غمزه خوبان

تو بزدایی غمش از دل بسازی غمزدا حافظ

مگر دل میکنم از تو بیا مهمان براه انداز

که با حسرت وداعت میکنم حافظ خداحافظ!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 14:15  توسط سید جواد | 

دهانت را می بویند:

مبادا که گفته باشی دوستت می دارم

دلت را می بویند

روزگار غریبی است نازنین،

وعشق را کنار تیرک راه بند تازیانه می زنند

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد.

در این بن بست کج و پیچ سرما

آتش را به سوختبار سرود و شعر فروزان می دارند

به اندیشیدن خطر مکن،

روزگار غریبی است نازنین

آن که بر در خانه می کوبد

شباهنگام به کشتن چراغ آمده است

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد.

آنک قصابانند بر گذرگاهها مستقر

با کنده و ساتوری خون آلود

و تبسم را بر لبها جراحی می کنند

وترانه را بر دهان

شغل را در پستوی خانه نهان باید کرد

کباب قناری بر آتش سوسن و یاس

روزگار غریبی است نازنین

ابلیس پیروز مست

سور عزای مارا بر سفره نشسته است

خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد.

 

 

 

ماهي

من فكر مي كنم

هرگز نبوده قلب من

اين گونه گرم و سرخ

احساس مي كنم

در بدترين دقايق اين شام مرگزاي

چندين هزار چشمه خورشيد

در دلم مي‌جوشد از يقين

احساس مي كنم

در هر كنار و گوشه اين شوره زار يأس

چندين هزار جنگل شاداب

ناگهان مي رويد از زمين

آه اي يقين گمشده، اي ماهي گريز

در بركه‌هاي آينه لغزيده تو به تو!

من آبگير صافم ، اينك! به سحر عشق

از بركه‌هاي آينه راهي به من بجو!

من فكر مي كنم هرگز نبوده

دست من

اين سان بزرگ و شاد

احساس مي كنم

در چشم من

به آبشار اشك سرخگون

خورشيد بي غروب سرودي كشد نفس

احساس مي كنم در هر رگم

به تپش قلب من كنون

بيدار باش قافله‌اي ميزند جرس

آمد شبي برهنه‌ام از در

چون روح آب

در سينه‌اش دو ماهي و در دستش آينه

گيسوي خيس او خزه بو ، چون خزه به هم

من بانگ بر كشيدم از يأس :

« آه اي يقين يافته ، بازت نمي نهم ! »

 

ببینم شما کاست فریاد رو شنیدین نمی دونم چن وقته همش فریاد می کشیم

فريادي و ديگر هيچ

چرا كه اميد آنچنان توانا نيست

كه پا سر يأس بتواند نهاد

 

بر بستر سبزه ها خفته ايم

با يقين سنگ

بر بستر سبزه ها با عشق پيوند نهاده ايم

و با اميدي بي شكست

از بستر سبزه ها

با عشقي به يقين  سنگ برخواسته ايم

 

اما يأس آنچنان تواناست

كه بسترها و سنگ‌ها زمزمه‌يي بيش نيست!

 فريادي

و ديگر

هيچ

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 14:11  توسط سید جواد | 

مرا  به  جان  تو سوگند و صعب سوگندي         كه  هرگز  از  تو  نگردم  نه بشنوم پندي

شهيد بلخي

 

زبس به هجرتوخو كرده ام قسم به وصالت         كه يك دقيقه غمت را به عالمي نفروشم

عندليب كاشاني

 

خشم وكين،جوروستم،لطف وعطا،مهرووفا        به خدا گر ز تو  باشد همه نيكواست مرا

فرصت

 

روز وشب مهر  تو مي‌ورزم و اين راز نهان          كس  ندانست  به  غير  از تو خدا مي‌داند

محتشم كاشاني

 

سوگند  خورد  و  چشم ترش را گواه كرد          كزآ ن دوگونه جز لب من بوسه برنداشت

دكتر حميدي

 

به  خاك  كعبه كويت،به حق حلقه مويت          كه ممكن نيست كزروي توهرگزروي برتابم

سلمان ساوچي

 

به    مهر    تو    اي    ماه    زيبا    قسم          به مهر  تو  اي   مهر  رخشا  قسم

اطهري كرماني

 

به   آهي    كه    از   سينة       سوخته          كشد  شعله  تا  عرش   اعلا قسم

اطهري كرماني

 

به   گم   كرده    راهي   كه    از  كاروان          جدا  مـــانده   افتاده   از   پا   قسم

اطهري كرماني

 

به   جان هاي   از    عاشقي     بي قرار          به   دلهـــاي   عشّاق   شيدا قسم

اطهري كرماني

 

به   آن    ناله هائي   كه   پر   مي‌كشند          به  سوي   خدا  نيمه شبها   قسم

اطهري كرماني

 

به      آن         آتشين    پرتو       ايزدي          كه   تــابيد   بر    طور   سينا   قسم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 14:7  توسط سید جواد | 

جلوۀ ناز تو ای سرو روان ما را بس
                        دولت وصل تو از هر دو جهان ما را بس

در اسیری شکن زلف تو ما را دلدار
                        در غریبی غم تو مونس جان ما را بس

نه دلِ سیر چمن نه سرِ صحرا داریم
                        در جهان کنج خرابات مغان ما را بس

هوس بوسه زلعل لب تو بی شرمیست
                        گل پیغامی از آن غنچه دهان ما را بس

روح حافظ بود از کلک تو خشنود "حزین"
                        از تو این تازه غزل ورد زبان ما را بس

"حزین لاهیجی"

تا نقش خیال دوست با ماست
ما را همه عمر خود تماشاست

آنجا که جمال دلبر آمد
والله که میان خانه صحراست

وانجا که مراد دل برآمد
یک خار به از هزار خرماست

گر چه نفس هوا ز مشکست
ورچه سلب زمین ز دیباست

هر چند شکوفه بر درختان
چون دو لب دوست پر ثریاست

هر چند میان کوه لاله
چون دیده میان روی حوراست

چون دولت عاشقی در آمد
اینها همه از میانه برخاست

هرگز نشود به وصل مغرور
هر دیده که در فراق بیناست

اکنون که ز باغ زاغ کم شد
بلبل ز گل آشیانه آراست

بر هر سر شاخ عندلیبی‌ست
زین شکر که زاغ کم شد و کاست

فریاد همی کند که باری
امروز زمانه نوبت ماست

"سنایی

در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم
عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم

با عقل آب عشق به یک جو نمی رود
بیچاره من که ساخته از آب و آتشم

دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز
صبحست و سیل اشک به خون شسته بالشم

پروانه را شکایتی از جور شمع نیست
عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم

خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست
شاهد شو ای شرار محبت که بی غشم

باور مکن که طعنه طوفان روزگار
جز در هوای زلف تو دارد مشوشم

سروی شدم به دولت آزادگی که سر
با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم

دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان
لب میگزد چو غنچه خندان که خامشم

هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب
ای آفتاب دلکش و ماه پری وشم

لب بر لبم بنه بنوازش دمی چونی
تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم

ساز صبا به ناله شبی گفت "شهریار"
این کار تست من همه جور تو می کشم

تا تو نگاه می کنی کار من آه کردن است - ای بفدای چشم تو این چه نگاه کردن است

 

 

 

 

 

 

 

 

من هنوز در به دره طره ی اون زلف سیاتم/

من هنوزم سبزه سبزم ریشه دارم /

یکی از پاپتیاتم/

آقای کوچیک نواز بنده پرور/

من هنوزم صله گیر چشم باروونی و اون ابر نگاتم/

منو کشتی.منو کشتی.منو کشتی/

کشته باشی خوش به حالم /

من هنوزم که هنوزه یکی از اون کشته هاتم/

من هنوز در به دره طره ی اون زلف سیاتم/

من هنوزم سبزه سبزم ریشه دارم /

یکی از پاپتیاتم

 

گفتمش شيرين ترين آواز چيست؟
چشم غمگينش به رويم خيره ماند
قطره قطره اشكش از مژگان چكيد
لرزه افتادش به گيسوي بلند
زير لب غمناك خواند
ناله ي زنجيرها بر دست من

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 14:6  توسط سید جواد | 

يادمان باشد از امروز جفايي نكنيم
گر كه در خويش شكستيم صدايي نكنيم
خود بتازيم به هر درد كه از دوست رسد
بهر بهبود ولي فكر دوايي نكنيم
جاي پرداخت به خود بر دگران انديشيم
شكوه از غير خطا هست،خطايي نكنيم
ياور خويش بدانيم خداياران را
جز به ياران خدا دوست وفايي نكنيم
يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بي سر و پايي نكنيم
گر كه دلتنگ از اين فصل غريبانه شديم
تا بهاران نرسيده ست هوايي نكنيم
گله هرگز نبود شيوه ي دلسوختگان
با غم خويش بسازيم و شفايي نكنيم
يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم
وقت پرپر شدنش ساز و نوايي نكنيم
پر پروانه شكستن هنر انسان نيست
گر شكستيم ز غفلت من و مايي نكنيم
و به هنگام نيايش سر سجاده ي عشق
جز براي دل محبوب دعايي نكنيم
مهرباني صفت بارز عشاق خداست
يادمان باشد از اين كار ابايي نكنيم



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 14:5  توسط سید جواد | 

مــادری پـیــر و پــریــشان احــوال

عمـــــر او بــــود فـــزون از پنجــــاه

 

زن بــی شـــوهر و از حـاصل عمر

یک پسر داشت شــرور و خـود خواه

 

روز و شب در پی  اوباشی  خویش

بی خبر از شـرف و عـــزت و جـــــاه

دیده بود او بـه بَــرِ مــــادرِ پیــــــر

یـــــک گــره بـــستـــه زر ، گاه بگاه


شبــی آمــــد کـــه ســـتاند آن زر

بکنـــد صـرف عملــــهای تـــــــبـــاه


مــــــادر از دادن زر کـــــــرد ابــــا

گــــــــــفت : رو ، رو گناه که است گناه


این ذخــــیــره اسـت مرا ای فرزند

بهــــــــر دامــادیــــت ان شااللـــــــه


حمــله آورد پســــر ، تـــا گــــیـــرد

آن گره بسته زر ، خــــواه مـــــخـواه


مــــــــادر از جور پسر شیون کرد

بود از چــاره چـو دسـتــش کــــوتــاه


پســــر افـــشرد گــلــوی مـــــادر

سخت ،چندانکه رخش گشت سیاه


نیمــــه جـــان پــیکر مــادر بگرفت

بــــر ســر دوش و بــیــفتـــاد بــــــراه


بــــرد در چــاه عمیــقــی افــکنــد

کز جـــنایـــت نـــشــود کـس آگـــــاه


شد ســـرازیر پـــس از واقعـــه او

تــا نــمایـد بـــه تــــه چـــاه نــگـــاه


از تــه چـــاه بـه گــــوشــش آمــد

نــالــه زار حــزیــنــی نــــــــــاگــــــاه


آخرین گفــته مــادر ایــــن بــــود :

آه ، فرزنــــد ! نـــیــفــتی در چـــــاه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 14:3  توسط سید جواد | 

يه ماهی بود يه دريا يه آسمون زيبا...

يه قايق شكسته يه ماهيگير تنها...

يه ماهي گير كه دريا دنياي باورش بود

نياز صيد ماهی اميد آخرش بود

يه ماهی كه حواسش به آينه های نور بود

فكر شب عروسی تو حجله ی بلور بود!

ماهی شده بود باورش تور اگه بندازن سرش

ميشه عروس ماهيا!شاه ماهی ميشه همسرش

 ماهی نمی شد باورش تور اگه افتاد رو سرش

نگاه گرم ماهي گير ميشه نگاه آخرش!

 ماهی هرگز نفهميد تور بوده بند صياد

نميشه عشق شيرين براي قلب فرهاد!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 14:2  توسط سید جواد | 

سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند

     

پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند

به فتراک جفا دل‌ها چو بربندند بربندند

     

ز زلف عنبرین جان‌ها چو بگشایند بفشانند

به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند

     

نهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند

سرشک گوشه گیران را چو دریابند در یابند

     

رخ مهر از سحرخیزان نگردانند اگر دانند

ز چشمم لعل رمانی چو می‌خندند می‌بارند

     

ز رویم راز پنهانی چو می‌بینند می‌خوانند

دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد

     

ز فکر آنان که در تدبیر درمانند در مانند

چو منصور از مراد آنان که بردارند بر دارند

     

بدین درگاه حافظ را چو می‌خوانند می‌رانند

در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند

     

که با این درد اگر دربند درمانند درمانند

 

 

- ( سمن بویان = صفت جانشین موصوف ، زیبارویان سمن بو    -    غبار غم = اضافه تشبیهی ، غم به غبار تشبیه شده است) معنی بیت : زیبارویان سمن بو هنگامی که کنار عاشقان بنشینند غبار غم را از خاطر می زدایند و هنگامی که با عاشق لجاجت می کنند آرام و قرار از دل عاشق می برند .

  (فتراک = حلقه یا تسمه ای که پشت زین اسب می بندند و شکار را به آن می آویزند   -۲-   فتراک جفا = اضافه تشبیهی   -   عنبر = ماده خوشبویی که از شکم یک نوع ماهی به همین نام می گیرند   -   عنبرین = عنبر آگین ، معطّر ) معنی بیت : وقتی دلهای عاشقان را جفا کارانه شکار کرده به فتراک می بندند دیگر رها نمی کنند ، هنگامی که گیسوی معطّر خود را باز می کنند جانهایی که در آن گرفتارند بر قدومشان می ریزند یا  عشاق بر گیسوی آنان جان افشانی می کنند

۳- ( نهال شوق = اضافه تشبیهی ) معنی بیت : در تمام عمر اگر یک لحظه در کنار ما عاشقان بنشینند بلافاصله بلند می شوند و هنگامی که از ما جدا می شوند نهال اشتیاق را در دلهای ما می کارند . سعدی می فرماید : ” دیدار می نمایی و پرهیز می کنی  /  باز خویش آتش ما تیز می کنی ” با رفتن معشوق اشتیاق عاشق بیشتر می شود . سعدی جای دیگری می فرماید : ” شوق است در جدایی و جور است در نظر  / هم جور بـه که طاقت شوقت نیاوریم ”

۴- (سرشک = اشک   -   گوشه گیران = استعاره از عاشقان و صاحبدلان   -   مهر = ایهام دارد هم به معنی خورشید است هم به معنی مهربانی) معنی بیت : اگر به مفهوم و ارزش اشک عاشقان صاحبدل پی ببرند اشک آنان را چون دانه های مروارید خواهند دید و چنانکه ارزش سحر خیزی و شب زنده داری ( بی خوابی از روی عشق) درک کنند با عاشقان شب زنده دار نا مهربانی نخواهند کرد یا همانند آفتاب که بیداری عاشقان را تا صبح می بیند و بر آنها می تابد یا زردی و نور خودرا از آنها می گیرد ، آنان نیز روی آفتاب گون خودرا از سحر خیزان بر نمی تابند .

۵- ( لعل = یاقوت ، استعاره از اشک   -   رُمّانی = انار گونه ، به رنگ انار ) معنی بیت : هنگامی که زیبا رویان می خندند اشکهای خونین از چشمم فرو می ریزند و چون چهره ی زرد مرا می بینند راز پنهانی ام(عاشقی) را می فهمند . تناسب زیبایی بین خندیدن زیبا رو یان و لعل رمانی وجود دارد ، وقتی زیبارویان می خندند دندانهای مروارید گونه ی آنها پیدا می آید و چون عاشق می گرید اشک سرخ لعل مانندش آشکار می شود.

۶- ( دوا = دارو ، درمان   -   درد = معانی بسیاری دارد : بیماری ، سوز ، شوق ، غم و اندوه ، تعهد ، فهم و درک   -   فکر = اندیشه ، دراینجا به معنی خیال و گمان) معنی بیت : کسی که او درمان سوز درونی عاشق را آسان می شمارد یا چه کسی علاج درد عاشق را آسان می داند ، آنان که به خیال خام خود چاره ی درد عاشق را می جویند در این کار خود خواهند ماند .

۷- ( منصور = حسین بن منصور حلاج عارف معروف قرن چهارم هجری که به خاطر گفتن ” انا الحق ” او را به طرز فجیعی به دار کشیدند و کشتند   -   مراد = مقصود ، آرزو    -   بر دارند = بهره مندند   -   بر دارند = بر دار کشیده شده اند ) معنی بیت : کسانی که مانند منصور حلاج به مقصود خود(لقاءالله) می رسند بر دار کشیده می شوند یا کسانی که مانند منصور بر دارکشیده شوند از مراد خود بهرهمند می شوند ، اما وقتی حافظ را به این مقام فرا می خوانند ، به مراد نرسیده رانده می شود .

۸- ( حضرت = درگاه ، آستان   -   مشتاقان = آرزومندان   -   نیاز = مقابل ناز ، اظهار محبت ، تمنّا   -   ناز = در مقابل نیاز ، استغنای معشوق نسبت به عاشق) معنی بیت : در این آستان هنگامیکه آرزومندان عاشق عرض حاجت و اظهار محبت می کنند معشوق اسغنا می ورزد عنایتی به عاشق نمی کند که اگر با این درد عاشقی در پی درمان هستی ، علاج نخواهی یافت .

خلاصه ای از بحث های پیرامون این غزل :

ایمان زارع : شاید “ناز آرند” مخفف ” نیازارند ” باشد .

شهرام مدبری : با توجه به همراه بودن ناز و نیاز در ابیات دیگر حافظ  ” ناز آرند ” درست است .

آل مجتبی : این شعر یکی از غزلهای زیبای حافظ است و این زیبایی دلایل زیادی دارد ، از جمله انواع موسیقی شعر که در آن به کار رفته است ، اولین نکته وزن این غزل است که از چهار “مفاعیلن” تشکیل شده یعنی ” بحر هزج مسمن ” ، این وزن خیلی روان است ، بحر “هزج” بیشتر برای بیان احساسات و عواطف درونی بکار می رود که متناسب با مفاهیم عشق و عرفان و راز پنهانی عاشق و بیان شور اشتیاق است که در این غزل آمده است ، عناصر دیگری از موسیقی از جمله انواع جناس و ذو قافیتین بودن غزل ، واج آرایی (تکرار حروف) و پارادوکس های زیبایی بکار رفته که بر زیبایی غزل می افزایند

دکتر کرباسی : جناب خرمشاهی در رابطه با بیت دوم معنای زیبایی نکرده اند ، ” فتراک جفا” اضافه ی تشبیهی است نه اینکه سمن بویان سوار بر اسبی شوند و شکار خود را بر فتراک ببندند ، اینجا جفای معشوق به فتراک تشبیه شده ، جفا از هر کسی باعث رنجیدن و بریدن می شود ولی جفای معشوق اشتیاق را بیشر می کندو نه تنها باعث دل بریدن نمی شود بلکه دل را به سوی خود جذب می کند و دیگر رهایش نمی کند .

مطلب دیگر اینکه در دیوان حافظ به تصحیح “شاملو”  و “سایه” ترتیب دومصرع جابجا شده ، به این شکل :

“چو منصور از مراد آنان که بر دارند ، بر دارند

که با این درد اگر در فکر درمانند ، در مانند

درین حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ، ناز آرند

بدین درگاه حافظ را چو می خوانند ، می رانند”

که این هم خالی از لطف نیست ، بدین معنی که : آنها که به مراد می رسند مانند منصور حلاج باید بالای دار سراغشان را گرفت زیرا این درد عشقی که دارند درمانی ندارد جز نیستی و فنا . وبیت بعد هم به این ترتیب که باشد تناسب بین حضرت و درگاه زیباست و هم تناسب معنایی بیشتری این دو مصرع باهم پیدا می کنند : بر دز گاه معشوق چون نیاز می آورند معشوق ناز می کند ، و وقتی [ ایادی معشوق ] حافظ را فرا می خوانند خود معشوق او را می راند یا می توان فاعل می رانند را مردم دانست که مردم اورا از خود می رانند چون از چشم ظاهربین مردم افتاده است.

دهقانیانفرد : راجع به “فتراک” ؛ این حلقه حلقه های زلف معشوق را که به پشت سر می ریزد به حلقه های فتراک که پشت زین اسب بوده و شکار های کوچک مانند خرگوش و کبک و . . . به آن آویزان می کرده اند ، تشبیه شده

جمال اژدری : وقتی مادر بچه اش را تنبیه می کند ، بچه با اینکه از مادرجفا دیده باز به آغوش مادر باز می گردد ، بچه به مادر نیاز دارد ، اگر عشق را یک نیاز ببینیم برای رسیدن به آن تلاش می کنیم و برای رفع این نیاز ، ناز معشوق اگر چه ظاهر جفاگونه ای دارد ولی در باطن خود نوعی پذیرش است ، ناز معشوق همان مطلوبِ طالب (عاشق) است و نمی شود آن را رها کرد ، نمی شود این معشوق را رها کرد و به سمت دیگر رفت ، مطلوب عاشق این معشوق است .

آل مجتبی : در تایید صحبتهای آقای اژدری و دکتر کرباسی من هم دو نکته را عرض کنم : ۱- اگر خوب دقت کنیم ” بستیزند ” ، ” فتراک جفا” ، ” ناز آرند ” و ” می رانند ” همه یکی هستند ، ناز معشوق همان جفای به عاشق است ، همان “نـه” گفتن و ستیزۀی معشوق است ، نیاز ، خواستن با التماس و لابه وبا اظهار محبت به معشوق است و ناز اظهار بی نیازی و استغنا و ستیزۀی همراه با غرور است .  ۲- راجع به جابجایی ابیات یا مصرع ها ؛ شاعر بعد از سرودن شعر بیت یا مصرعی را تصحیح می کند یا تغییر داده و عوض می کند و راویان و کاتبان هردو را می آورند ، در غزل قبل هم داشتیم : ” آه اگر خرقه ی پشمین به گرو نستانند ” و ” بعد از این خرقه ی صوفی به گرو نستانند “، با شناختی که ما از حافظ شاعر داریم مسلماً تکرار قافیه در جای نامناسب و بی قاعده نمی آورد و این تفاوت سخه ها از همین جاست .

امین اسکندری : نسخه ای که جلو من است مصرع سیزدهم را اینگونه نوشته است : ” چو منصور آن مراد آنان که بردارند بردارند ” و معنی آن اینگونه می شود که؛ فقط آنان که همانند منصور به آن مراد ( مراد خاص) برسند بر دار کشیده می شوند ؛ بردارند= بر داشتن ، یعنی بهره ای دارند ، رسیدن به مراد . یک اصل دیالکتیکی در شعر هست ، پدیده ها در ضدشان هستند ، تضاد در خودش ، نه اینکه راه را اشتباه رفته اند یا درمانش چیز دیگری است . مشتاقان همین که نیاز می آرند انگار که ناز آورده اند ، عین نیازی که اینها می آرند باعث می شود که آنها ناز بکنند

شهرام مدبری : ناز هیچوقت به معنای جواب منفی نیست ، معنای مثبت هم در آن هست ؛ ” گرچه می گفت که زارت بکُشم میدیدم  / که نهانش نظری با من دلسوخته بود ” یا مولوی می گوید ” . . . آن ناز و باز و تندی دربانم آرزوست ”

امین اسکندری : منظورم این است که خود مشتاق است که با خودش ناز می کند ، چرا “راندن” را معکوس می گیرید ؟!!

مجتبی همایونی : سمن بویان و پری رویان خود عشقند ، عشقی که در هستی وجود دارد و به سراغ انسان می آید و مثل یک معدن است برای رسیدن به آن باید کوه راکند ( همان درد )  و شهید شدن همان کشته شدن نیست باید درجاتی را طی کرد تا شهید شد و رسیدن به مراد همان طی مراحل و مراتب است تا شایسته ی شهید شدن و به دارکشیدن شوی .

 

بحث ناقص هم بین شرکت کنندگان راجع به ” می رانند ” شاید مخفف ” می میرانند ” باشد درگرفت که نتیجه ای از آن به دست نیامد .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 14:1  توسط سید جواد | 

آرامگاه معیری در دربند تهران

بیوک معیری فرزند محمدحسن خان موید خلوت و نوه « معیر الممالک (نظام الدوله)» در دهم اردبیهشت ما ۱۲۸۸ هجری خورشیدی در تهران چشم به جهان گشود. پدرش محمدحسن خان چندگاهی قبل از تولد رهی رخت به سرای دیگر کشیده بود. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در تهران به پایان برد، آنگاه به استخدام دولت درآمد و در مشاغلی چند انجام وظیفه کرد و از سال ۱۳۲۲ ریاست کل انتشارات و تبلیغات وزارت پیشه و هنر منصوب گردید. رهی از اوان کودکی به شعر و موسیقی و نقاشی علاقه و دلبستگی فراوان داشت و در این هنر بهره ای به سزا یافت. هفده سال بیش نداشت که اولین رباعی خود را سرود:

کاش امشبم آن شمع طرب می آمد

 

وین روز مفارقت به شب می آمد

آن لب که چو جان ماست دور از لب ماست

 

ای کاش که جانِ ما به لب می آمد

در آغاز شاعری، در انجمن ادبی حکیم نظامی که به ریاست مرحوم وحید دستگردی تشکیل می شد شرکت جست و از اعضای مؤثر و فعال آن بود و نیز در انجمن ادبی فرهنگستان از اعضای مؤسس و برجسته آن به شما می رفت. وی همچنین در انجمن موسیقی ایران عضویت داشت. اشعارش در بیشتر روزنامه ها و مجلات ادبی نشر یافت و آثار سیاسی، فکاهی و انتقادی او در روزنامه «باباشمل» و مجله «تهران مصور» چاپ می شد.

رهی در سال های آخر عمر در برنامه گل‌های رنگارنگ رادیو، در انتخاب شعر با داوود پیرنیا همکاری داشت و پس از او نیز تا پایان زندگی آن برنامه را سرپرستی می‌کرد. رهی در طول حیات خود سفرهایی به خارج از ایران داشت که از جمله است: سفر به ترکیه در سال ۱۳۳۶، سفر به اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۳۳۷ برای شرکت در جشن انقلاب کبیر، سفر به ایتالیا و فرانسه در سال ۱۳۳۸ و دو بار سفر به افغانستان، یک بار در سال ۱۳۴۱ برای شرکت در مراسم یادبود نهصدمین سال در گذشت خواجه عبدالله انصاری و دیگر در سال ۱۳۴۵، عزیمیت به انگلستان در سال ۱۳۴۶ برای عمل جراحی، آخرین سفر معیری بود. رهی معیری که در سال 1347 خورشیدی در تهران طی یک بیماری که تاب و توان از وی گرفته بود در سن شصت سالگی بدرود حیات گفت و جامعه ادب و هنر را سوگوار نمودو وی در مقبره ظهیرالدوله شمیران مدفون گردیده است . رهی بدون تردید یکی از چند چهره ممتاز غزلسرای معاصر است. سخن او تحت تأثیر شاعرانی چون سعدی، حافظ، مولوی، صائب و گاه مسعودسعد و نظامی است. اما دلبستگی و توجه بیشتر او به زبان سعدی است. این عشق و شیفتگی به سعدی، سخنش را از رنگ و بوی شیوه استاد برخوردار کرده است به گونه ای که همان سادگی و روانی و طراوت غزلها سعدی را از بیشتر غزلهای او میتوان دریافت.

گاه گاه، تخیلات دقیق و اندیشه های لطیف او شعر صائب و کلیم و حزین و دیگر شاعران شیوه اصفهانی را به یاد ما می آورد و در هما لحظه زبان شسته و یکدست او از شاعری به شیوه عراقی سخن میگوید. رنگ عاشقانه غزل رهی، با این زبان شیته و مضامین لطیف تقریباً عامل اصلی اهمیت کار اوست، زیرا جمع میان سه عنصر اصلی شعر - آن هم غزل- از کارهای دشوار است.

 

[ویرایش] شعر های معروف او

خزان عشق،نوای نی،دارم شب و روز، شب جدائی، یار رمیده، یاد ایام، بهار ، کاروان، مرغ حق (خزان عشق به عبارتی همان تصنیف مشهور "شد خزان گلشن آشنایی" است که مرحوم بدیع زاده آنرا در دستگاه همایون اجرا کرده اند)

 

[ویرایش] شعر یاد ایامی

یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم/ در میان لاله و گل آشیانی داشتم

گرد آن شمع طرب می سوختم پروانه وار/ پای آن سرو روان اشک روانی داشتم

آتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بود/ عشق را از اشک حسرت ترجمانی داشتم

چون سرشک از شوق بودم خاکبوس در گهی/ چون غبار از شکر سر بر آستانی داشتم

در خزان با سرو و نسرینم بهاری تازه بود/ در زمین با ماه و پروین آسمانی داشتم

درد بی عشق زجانم برده طاقت ورنه من/ داشتم آرام تا آرام جانی داشتم

بلبل طبعم «رهی» باشد زتنهایی خموش/ نغمه ها بودی مرا تا هم زبانی داشتم[1]

[ویرایش] شعر بهار

نو بهار آمد و گل سرزده ، چون عارض یار/ ای گل تازه ، مبارک به تو این تازه بهار

با نگاری چو گل تازه ، روان شو به چمن/ که چمن شد ز گل تازه ، چو رخسار نگار

لاله وش باده به گلزار بزن با دلبر/ کز گل و لاله بود چون رخ دلبر گلزار

زلف سنبل ، شده از باد بهاری درهم/ چشم نرگس، شده از خواب زمستان بیدار

چمن از لاله ی نو رسته بود، چون رخ دوست/ گلبن از غنچه ی سیراب بود ،‌چون لب یار

روز عید آمد و هنگام بهار است امروز/ بوسه ده ای گل نورسته، که عید است و بهار

گل و بلبل ، همه در بوس و کنارند ز عشق/ گل من ، سر مکش از عاشقی و بوس و کنار

گر دل خلق بود خوش ، که بهار آمد و گل/ نو بهار منی ای لاله رخ گل رخسار

خلق گیرند ز هم عیدی اگر موقع عید/ جای عیدی، تو به من بوسه ده ای لاله عذار

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 13:59  توسط سید جواد | 
ناصرالدین شاه قاجار شعر می سرود و نقاشی می کرد . به نماز پایبند بود و به امامان شیعه عشق می ورزید . نمایش تعزیه را دوست داشت و زبان های ترکی ، عربی و فرانسه را نیکو می دانست . در سفرنامه های کربلا ، نجف و اروپا تسلط او را به زبان فارسی می بینیم .
این رباعی را در حرم امام حسین سرود :

گر دعوت دوست میشنودم آنروز
من گوي مراد می ربودم آنروز

آن روز که بود روز هل من ناصر
اي کاش که "ناصر"تو بودم آنروز

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حضرت علی اکبر و حضرت عباس

خرم دلی که منبع انهار کوثر است
کوثر کجا زدیده ي پر اشک بهتر است

نام حسین و کرب و بلا هر دو دلرباست
نام علی اکبر از آن دلرباتر است

رفتم به کربلا به سر قبر هر شهید
دیدم که تربت شهدا مشک و عنبر است

هر یک شهید مرقدشان چهار گوشه داشت
شش گوشه یک ضریح در آن هفت کشورست

پرسیدم از کسی سببش را به گریه گفت
پایین پاي قبر حسین قبر اکبر است

پایین پاي علی اکبر جوان
هفتاد و یک شهید چو خورشید انور است

بر سمت راست مرقد یکی پیر جلوه کرد
در گوشه رواق که نزدیکی در است

پرسیدم از مخادم آن کاین مزار کیست؟
گفتا حبیب نور دو چشم مظاهر است...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

امام حسین

عشق بازي کار هر شیاد نیست
این شکار، دام هر صیاد نیست

عاشقی را قابلیت لازم است
طالب حق را حقیقت لازم است

عشق ، از معشوق اول سر زند
تا به عاشق ، جلوه دیگر کند

تا به حدي که برد هستی از او
سر زند صد شورش و مستی از او

شاهد این مدعی خواهی اگر
بر حسین و حالت او کن نظر

روز عاشورا در آن میدان عشق
کرد رو را جانب سلطان عشق

بارالها این سرم این پیکرم
این علمدار رشید، این اکبرم

این سکینه، این رقیه، این رباب
این عروس دست وپا خون در خضاب

این من و این ساربان، این شمر دون
این تن عریان میان خاك و خون

این من و این ذکر یارب یاربم
این من و این ناله هاي زینبم

پس خطاب آمد زحق کی شاه عشق
اي حسین یکه تاز راه عشق

گر تو بر من عاشقی اي محترم
پرده برکش من به تو عاشقترم

غم مخور که من خریدار توام
مشتري بر جنس بازار توام

هر چه بودت داده اي در راه ما
مرحبا صد مرحبا خودهم بیا

خود بیا که می کشم من ناز تو
عرش و فرشم جمله پا انداز تو

لیک خود تنها در بزم یار
خود بیا و اصغرت را هم بیار

خوش بود در بزم یاران بلبلی
خاصه در منقار او برگ گلی

خود تو بلبل ، گل ؛ علی اصغرت
زودتر بشتاب سوي داورت

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

میلاد حیدر

عید مولود امیرالمومنین شد
عالم دنیا و عقبی عنبرین شد

از براي مژده ي میلاد حیدر
جبرئیل از آسمان سوي زمین شد

پنج عنصر حیدر کرار دارد
قدرت حق زانکه با خاکش عجین شد

ذوالفقار کج چنین گوید به گیتی
راست از دست خدا شرع مبین شد

ناظم درگاهش اسرافیل باشد
حاجب درگاه جبریل امین شد

پاي تا بنهاد بر دوش پیمبر
خاتم پیغمبران را او نگین شد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

وقت مردن تیشه با فرهاد گفت
عشق را نتوان شمردن سرسري

بس که غارت کرده دلها را به ناز
خسته شد چشمانت از غارتگري

هم نگاهت رشک آهوي ختن
هم خرامت غیرت کبک دري

هم به سیرت از ملک پاکیزه تر
هم به صورت از پري زیباتري
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در عقب محمل یار

ز ازل خوب سرشتند ملائک گل تو
لیک صد حیف که از سنگ برآمد دل تو

همه جائی و ندانم کجائی اي دوست
آه نبردند حریفان تو بر منزل تو

دل عشاق به دیدار نکوي تو خوش است
ره ندارند به جایی به جز از محفل تو

هر کجا رو کنی اي دوست همه مشتاقان
همچو مجنون بدوند از عقب محمل تو

مشکلی پیش من افتاده از لعل لب دوست
کف مشک است و نگردد حل این مشکل تو

گر تو را تنگ در آغوش نگیرم یک دم
چه بود حاصل ما و چه بود حاصل تو
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اي روي ماه تو را صد بنده همچو پري
از رفتن تو رسد خجلت به کبک دري

تشبیه روي ترا هرگز به مه نکنم
زیرا که در نظرم زیباتر از قمري

خورشید بزمگهی سلطان هر سپهی
شایسته کلهی زیبنده کمري

پیش تو بنده شدن بهتر ز پادشهی
پاي تو بوسه زدن خوشتر ز تاجوري

بگذشتی از سر کین بر شاه ناصر دین
بر قبله گاه زمین زینسان مکن گذري 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چند رباعی :

جانانه ما اگر بیاید به شکار 
جان را به رهش کنم به یکباره نثار

هر چند که فصل دی و برف است و یخ است
گر آید یار می شود فصل بهار

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 چشمان تو مست و نیمه خواب است امروز
با عاشق خویش در عتاب است امروز

تیر مژه و ابروی کمان داری تو
عشاق اگر کشی ثواب است امروز

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دیدار تو دیدنم میسر نشود
بختم به تو ماهروی راهبر نشود

هر چند دل از آتش هجرت سوزد
اما داند که چون تو دلبر نشود

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از هجر رخت دلم پر از تاب بود
دریا ز سرشک من پر از آب بود

روزی که دهی وعده به هر کس ز چه روی
بخت من از آن میانه در خواب بود

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دوری تو کرده زار و رنجور مرا
با روی تو دیده در نظر حور مرا

گر یک نظرت بار دگر دست دهد
از هر دو جهان بس است منظور مرا

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 0:41  توسط سید جواد | 
این دهان بستی دهانی باز شد
تا خورنده‌ی لقمه هاي راز شد

 
لب فرو بند از طعام و از شراب
سوی خوان آسمانی كن شتاب


گر تو اين انبان ز نان خالي كنی
پر ز گوهرهای اجلالي كنی


طفل جان از شير شيطان باز كن
بعد از آنش با ملك انباز كن


چند خوردي چرب و شيرين از طعام
امتحان كن چند روزي در صيام


چند شبها خواب را گشتي اسير
يك شبي بيدار شو دولت بگير


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389ساعت 13:39  توسط سید جواد | 

بپیچ ای تازیانه ! خرد كن ، بشكن ستون استخوانم را
 به تاریكی تبه كن ، سایه ی ظلمت
بسوزان میله های آتش بیداد این دوران پر محنت
 فروغ شب فروز دیدگانم را
 لگدمال ستم كن ، خوار كن ، نابود كن
 در تیره چال مرگ دهشتزا
امید ناله سوز نغمه خوانم را
 به تیر آشیاسوز اجانب تار كن ، پاشیده كن از هم
پریشان كن ، بسوزان ، در به در كن آشیانم را
بخون آغشته كن ، سرگشته كن در بیكران این شب تاریك وحشتزا
 ستمكش روح آسیمه ، سر افسرده جانم را
 به دریای فلاكت غرق كن ، آوازه كن ، دیوانه ی وحشی
 ز ساحل دور و سرگردان و تنها
 كشتی امواج كوب آرزوی بیكرانم را با وجود این همه زجر و شقاوتهای بنیان كن
 كه می سوزاند اینسان استخوان های من و هم میهنانم را
 طنین افكن سرود فتح بیچون و چرای كاررا
سر می دهم پیگیر و بی پروا ! و در فردای انسای
 بر اوج قدرت انسان زحمتكش
 به دست پینه بسته ، میفزارم پرچم پرافتخار آرمانم را

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 17:1  توسط سید جواد | 
الا ، ای رهگذر ! منگر ! چنین بیگانه بر گورم
چه می خواهی ؟ چه می جویی ، در این کاشانه ی عورم ؟
چه سان گویم ؟ چه سان گریم؟ حدیث قلب رنجورم ؟
از این خوابیدن در زیر سنگ و خاک و خون خوردن
نمی دانی ! چه می دانی ، که آخر چیست منظورم
تن من لاشه ی فقر است و من زندانی زورم
کجا می خواستم مردن !؟ حقیقت کرد مجبورم

چه شبها تا سحر عریان ، بسوز فقر لرزیدم
چه ساعتها که سرگردان ، به ساز مرگ رقصیدم
از این دوران آفت زا ، چه آفتها که من دیدم
سکوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان
هر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدم
فتادم در شب ظلمت ، به قعر خاک ، پوسیدم
ز بسکه با لب مخنت ،‌زمین فقر بوسیدم
کنون کز خاک فکم پر گشته این صد پاره دامانم
چه می پرسی که چون مردم ؟ چه سان پاشیده شد جانم ؟
چرا بیهوده این افسانه های کهنه بر خوانم ؟
ببین پایان کارم را و بستان دادم از دهرم
که خون دیده ، آبم کرد و خاک مرده ها ، نانم

همان دهری که بایستی بسندان کوفت دندانم
به جرم اینکه انسان بودم و می گفتم : انسانم

ستم خونم بنوشید و بکوبیدم به بد مستی
وجودم حرف بیجایی شد اندر مکتب هستی
شکست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستی
کنون ... ای رهگذر ! در قلب این سرمای سر گردان
به جای گریه : بر قبرم ، بکش با خون دل دستی
که تنها قسمتش زنجیر بود ، از عالم هستی

نه غمخواری ، نه دلداری ، نه کس بودم در این دنیا
در عمق سینه ی زحمت ، نفس بودم در این دنیا
همه بازیچه ی پول و هوس بودم در این دنیا
پر و پا بسته مرغی در قفس بودم در این دنیا
به شب های سکوت کاروان تیره بختیها
سرا پا نغمه ی عصیان ، جرس بودم در این دنیا
به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر ، با شادی
که تا بیرون کشم از قعر ظلمت نعش آزادی
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 16:55  توسط سید جواد | 
برو ای دوست برو!
برو ای دختر پالان محبت بر دوش!
دیده بر دیده ی من مفکن و نازت مفروش...
من دگر سیرم... سیر!...
به خدا سیرم از این عشق دوپهلوی تو پست!
تف بر آن دامن پستی که تورا پروردست!

کم بگو ، جاه تو کو؟! مال تو کو برده ی زر!
کهنه رقاصه ی وحشی صفت زنگی خر!
گر طلا نیست مرا ، تخم طلا، مَردم من،
زاده ی رنجم و پرورده ی دامان شرف
آتش سینه ی صدها تن دلسردم من!
دل من چون دل تو، صحنه ی دلقک ها نیست!
دیده ام مسخره ی خنده ی چشمک ها نیست!
دل من مامن صد شور و بسی فریاد است:
ضرباتش جرس قافله ی زنده دلان
تپش طبل ستم کوب، ستم کوفتگان
چکش مغز ز دنیای شرف روفتگان
«تک تک» ساعت، پایان شب بیداد است!
دل من، ای زن بدبخت هوس پرور پست!
شعله ی آتش« شیرین» شکن«فرهاد» است!
حیف از این قلب، از این قبر طرب پرور درد
که به فرمان تو، تسلیم تو جانی کردم،
حیف از آن عمر، که با سوز شراری جان سوز
پایمال هوسی هزره و آنی کردم!
در عوض با من شوریده، چه کردی، نامرد؟
دل به من دادی؟نیست؟
صحبت دل مکن، این لانه ی شهوت، دل نیست!
دل سپردن اگر این است! که این مشکل نیست!
هان! بگیر!این دلت، از سینه فکندیم به در!
ببرش دور ... ببر!
ببرش تحفه ز بهر پدرت، گرگ پدر
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 16:52  توسط سید جواد | 

اگر داری تو عقل و دانش و هوش          

بیا بشنو حدیث گربه و موش

بخوانم از برایت   داستانی                  

 که در معنای آن حیران بمانی

 

ای خردمند عاقل ودانا

قصه‌ی موش و گربه برخوانا

قصه‌ی موش و گربه‌ی مظلوم

گوش کن همچو در غلطانا

از قضای فلک یکی گربه

بود چون اژدها به کرمانا

شکمش طبل و سینه‌اش چو سپر

شیر دم و پلنگ چنگانا

از غریوش به وقت غریدن

شیر درنده شد هراسانا

سر هر سفره چون نهادی پای

شیر از وی شدی گریزانا

روزی اندر شرابخانه شدی

از برای شکار موشانا

در پس خم می ‌نمود کمین

همچو دزدی که در بیابانا

ناگهان موشکی ز دیواری

جست بر خم می خروشانا

سر به خم برنهاد و می نوشید

مست شد همچو شیر غرانا

گفت کو گربه تا سرش بکنم

پوستش پر کنم ز کاهانا

گربه در پیش من چو سگ باشد

که شود روبرو بمیدانا

گربه این را شنید و دم نزدی

چنگ و دندان زدی بسوهانا

ناگهان جست و موش را بگرفت

چون پلنگی شکار کوهانا

موش گفتا که من غلام توام

عفو کن بر من این گناهانا

گربه گفتا دروغ کمتر گوی

نخورم من فریب و مکرانا

میشنیدم هرآنچه میگفتی

آروادین قحبه‌ی مسلمانا

گربه آنموش را بکشت و بخورد

سوی مسجد شدی خرامانا

دست و رو را بشست و مسح کشید

ورد میخواند همچو ملانا

بار الها که توبه کردم من

ندرم موش را بدندانا

بهر این خون ناحق ای خلاق

من تصدق دهم دو من نانا

آنقدر لابه کرد و زاری کردی

تا بحدی که گشت گریانا

موشکی بود در پس منبر

زود برد این خبر بموشانا

مژدگانی که گربه تائب شد

زاهد و عابد و مسلمانا

بود در مسجد آن ستوده خصال

در نماز و نیاز و افغانا

از برای رضای رحمانا

هرکه کار خدا کند بیقین

روزیش میشود فراوانا

بعد از آن گفت پیش فرمائید

قدمی چند ای رفیقانا

موشکان جمله پیش میرفتند

تنشان همچو بید لرزانا

ناگهان گربه جست بر موشان

چون مبارز به روز میدانا

پنج موش گزیده را بگرفت

هر یکی کدخدا و ایلخانا

دو بدین چنگ و دو بدانچنگال

یک به دندان چو شیر غرانا

آندو موش دگر که جان بردند

زود بردند خبر به موشانا

که چه بنشسته‌اید ای موشان

خاکتان بر سر ای جوانانا

پنج موش رئیس را بدرید

گربه با چنگها و دندانا

موشکانرا از این مصیبت و غم

شد لباس همه سیاهانا

خاک بر سر کنان همی گفتند

ای دریغا رئیس موشانا

بعد از آن متفق شدند که ما

می‌رویم پای تخت سلطانا

تا بشه عرض حال خویش کنیم

از ستم‌های خیل گربانا

شاه موشان نشسته بود به تخت

دید از دور خیل موشانا

همه یکباره کردنش تعظیم

کای تو شاهنشهی بدورانا

گربه کرده است ظلم بر ماها

ای شهنشه اولم به قربانا

سالی یکدانه میگرفت از ما

حال حرصش شده فراوانا

این زمان پنج پنج میگیرد

چون شده تائب و مسلمانا

درد دل چون به شاه خود گفتند

شاه فرمود کای عزیزانا

من تلافی به گربه خواهم کرد

که شود داستان به دورانا

بعد یکهفته لشگری آراست

سیصد و سی هزار موشانا

همه با نیزه‌ها و تیر و کمان

همه با سیف‌های برانا

فوج‌های پیاده از یکسو

تیغ‌ها در میانه جولانا

چونکه جمع آوری لشگر شد

از خراسان و رشت و گیلانا

یکه موشی وزیر لشگر بود

هوشمند و دلیر و فطانا

گفت باید یکی ز ما برود

نزد گربه به شهر کرمانا

یا بیا پای تخت در خدمت

یا که آماده باش جنگانا

موشکی بود ایلچی ز قدیم

شد روانه به شهر کرمانا

نرم نرمک به گربه حالی کرد

که منم ایلچی ز شاهانا

خبر آورده‌ام برای شما

عزم جنگ کرده شاه موشانا

یا برو پای تخت در خدمت

یا که آماده باش جنگانا

گربه گفتا که موش گه خورده

من نیایم برون ز کرمانا

لیکن اندر خفا تدارک کرد

لشگر معظمی ز گربانا

گربه‌های براق شیر شکار

از صفاهان و یزد و کرمانا

لشگر گربه چون مهیا شد

داد فرمان به سوی میدانا

لشگر موشها ز راه کویر

لشگر گربه از کهستانا

در بیابان فارس هر دو سپاه

رزم دادند چون دلیرانا

جنگ مغلوبه شد در آن وادی

هر طرف رستمانه جنگانا

آنقدر موش و گربه کشته شدند

که نیاید حساب آسانا

حمله‌ی سخت کرد گربه چو شیر

بعد از آن زد به قلب موشانا

موشکی اسب گربه را پی کرد

گربه شد سرنگون ز زینانا

الله الله فتاد در موشان

که بگیرید پهلوانانا

موشکان طبل شادیانه زدند

بهر فتح و ظفر فراوانا

شاه موشان بشد به فیل سوار

لشگر از پیش و پس خروشانا

گربه را هر دو دست بسته بهم

با کلاف و طناب و ریسمانا

شاه گفتا بدار آویزند

این سگ روسیاه نادانا

گربه چون دید شاه موشانرا

غیرتش شد چو دیگ جوشانا

همچو شیری نشست بر زانو

کند آن ریسمان به دندانا

موشکان را گرفت و زد بزمین

که شدندی به خاک یکسانا

لشگر از یکطرف فراری شد

شاه از یک جهت گریزانا

از میان رفت فیل و فیل سوار

مخزن تاج و تخت و ایوانا

هست این قصه‌ی عجیب و غریب

یادگار عبید زاکانا

جان من پند گیر از این قصه

که شوی در زمانه شادانا

غرض از موش و گربه برخواندن

مدعا فهم کن پسر جانا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 20:39  توسط سید جواد | 

 

داستان گربه و موش زيرك در كتاب كليله ودمنه،طبق روال كتاب با يك سئوال آغاز مي شود:...كسيكه اورا از هر جائي دشمنان پسش آيندو كار او سخت گردد،وبيم زيان آمدن كار باشدوجز آن چاره ندارد كه با بعضي خصمان بسازدوصحبتي يك دل بدست گيرد،تا از آن بلا وانديشه،رستگاري يابد،كه آن صلح چگونه جويدودر آن مراد چگونه گشاده شود؟.

(باب السنور والجردص26داستانهاي بيد پاي ترجمه ي محمد بن عبد الله النجاري بتصحيح پرويز خانلري)

 اكنون باز گويد داستان آنكه دشمنان انبوه از چپ و راست و پس و پيش او در آيند چنانكه در چنگال هلاك وقبضه ي تلف افتد،پس مخرج خويش در ملاطفت و موالات ايشان بيند وجمال حال خود لطيف گرداندوبسلامت بجهد وعهد با دشمن بوفا رساند ،واگر اين باب ميسر نشود گرد ملاطفت چگونه در آيد وصلح بچه طريق التماس نمايد؟(ص 266باب السنور والجرد از كليله به انشاءنصر اله منشي  وتصحيح مينوي)خلاصه ي اين داستان اين گونه استكه:موش از لانه اش بيرون ميزند وبالاي سرش متوجه پرنده ي گوشتخوار ميشود،ميخواهد بلانه برگرددمي بيند دشمن ديگري راه او و لانه را بسته است ،ونزديكتر از هردوي اينها گربه اي در دام افتاده است.يك لحظه فكر مي كند مي بيند با اينكه هر سه دشمنند اما با گربه يك وجه مشترك دارد وآن مي تواند سبب همكاري ودر نهايت موجب رهائي هردو باشد. با اين انديشه پيش گربه مي رود وبااو معامله مي كندكه گربه از موش حمايت كند تا دو دشمن زميني و هوائي دست از او بردارند وموش هم بند هاي تله ي گربه را باز نمايد.منتها موش پس از نجات در باز گردن گربه اين دست و آن دست مي كند و تعلل مي ورزد ،گربه علت را مي پرسد موش جواب مي دهد كه در باره اش فكر بد عهدي نكند او تنها براي حفظ جان خود اين كار را مي كند ،چرا كه اگر گربه را پيش از آمدن صاحب تله رها كند ممكن است قاتل خود را رها كرده باشد . مي گويد آخرين بند هاي دام تورا هنگامي باز خواهم كرد كه صاحب تله در چندقدمي باشد وتو تنها بفكر نجات خود باشي.(تلخيص از محرر)

۲)موش و گربه ي منظوم عبيد زاكاني با اين دو بيت آغاز مي شود:

  اگر داري تو عقل و دانش و هوش           بيا بشنو حديث گربه و موش

 بخوانم از برايت داستاني                      كه در معناي آن حيران بماني

 ( ص . 175 )كليات عبيد زاكاني به تصحيح عباس اقبال آشتياني

موش و گربه ، منظومه ي انتقادي شامل 174 بيت از آثار عبيد زاكاني است كه در آن تزوير و ريا كاري گربه هاي كرمان را شرح مي دهد كه موجب فريب موشان گشت و پس از آن كار به شكستن عهد گربه و بروز جنگ بين موشان و گربه ها و غلبه ي لشكر موشان و گرفتاري گربه و فرار او منجر شده است . اين منظومه ي شيرين ، بسيار معروف است و بعضي از بيت هاي آن مثل ساير شده است . منظور عبيد از ساختن اين منظومه نظر انتقاد بوده است از بعضي از اداب و رسوم اوضاع زمان .  ( ص 490 فرهنگ ادبيات دري ( كيا ) )

موش و گربه ي منظوم از عبيد زاكاني در 92 بيت  به دو وزن به شكل قصيده به طنز و گاهي به هجو با تضمين آيه و ايهام به اسطوره ي رستم به زبان فارسي آميخته به تركي و عربي سروده شده است . علاوه از نام موش و گربه كه نام هاي اصلي قصه است ، نام هاي فيل و اسب هم آورده شده است . عبيد علاوه از اينكه رديف و قافيه را كنار گذاشته ، درصرف و نحو زبان فارسي هم  تصرف نموده است . دو بيت مقدمه دارد :

اگر داري تو عقل و دانش و هوش           بيا بشنو حديث گربه و موش

 بخوانم از برايت داستاني                      كه در معناي آن حيران بماني

و دو بيت مؤخره :

 جان من پندگير از اين قصه                  كه شوي در زمانه شادانا

غرض از موش و گربه بر خواندن       مدعا فهم كن پسر جانا

نام هاي امكنه مورد استفاده در اين قصه  : كوير ، كهستان ، كرمان ، سفاهان ، يزد ، خراسان ، گيلان ، فارس ، عمان ، شرابخانه  ، مسجد و زاكان  .

اشخاص :  مولانا ، زاهد ، عابد ، ايلخان ، مسلمان ،‌نذر ، توبه ، سلام و احسان

آيه و عبارات عربي  : رزقكم في السما حقاً ، بارالهي ،  الله الله  

كلمات تركي :  آروادن ...، يرآق ، ايلخان ، ائلچي

مثل ساير :‌ «‌ پوست را از كاه پر گردن »

( محرر )

قصيده ي موش و گربه ي عبيد به وزن بحر خفيف در شرح تزوير و ريا كاري گربه اي از گربه هاي كرمان و زاهد و عابد شدن او پس از سالها دريدن موشان و فريب خوردن موشان  و بروز جنگ بين اين دو جنس و غلبه ي لشكر موشان بر سپاه گربه گان و به دار آويخته شدن گربه ي رياكار . عده اي از ابيات آن حكم مثل سائر را پيدا كرده . مسلماً اشاره به يك واقعه ي تاريخي و مانند ساير نوشته هاي عبيد بعنوان انتقاد از اوضاع زمان و پاره اي از آداب و مراسم معموله ي عهد نگاشته شده ليكن درست معلوم نشد كه نظر عبيد در نظم ان داستان به چه واقعه اي بوده است . ( ص 19 كليات عبيد زاكاني ) 

۳)پند اهل دانش و هوش به زبان گربه و موش ، هم داستاني از شيخ بهايي است به نثر و نسبت به دو قصه ي بالا مفصل تر كه در آن گربه از عالم ديني و موش از صوفي سمبل گرفته شده است . اين قصه هم تعليم و معرفي صوفي گري است و هم تعليم و معرفي طلبگي و راه كسب يقين و سعادت از دو طرف و در عين حال مقايسه ي اين دو .درمتن خود كتاب اينگونه آمده است:اي عزيزان اين گفتگوي موش وگربه را گمان نبريد كه بيهوده است،موش نفس اماره ي شماست كه به مكر و حيله ها مي خواهد از دست عقل خلاصي يابد و پيروي شيطان كرده فساد كند،بعد از آن به اين تمسخر وريشخند نمايد وهر زماني به ناني وهر لحظه به نعمتي اختيار از دست عقل بربايد.(ص 240).  اگر بخواهيم از ديد معقول و منطقي به نقد بنشينيم مال بيد پاي ، معقول و فلسفي است ، مال شيخ بهايي معقول و كلامي است . در اين ميان منظومه ي عبيد عاري از اين دو مقوله است اما چيزي كه هست ما از اولي ( كليله و دمنه ) روش بر خورد درست در زندگي را مي آموزيم . در اثر شيخ بهايي نقد مذهب و مشرب و استدلال به عقل و نقل و حكايت و تمثيل ، تنها منظومه ي عبيد است كه فاقد معقولات است و صرفا ً طنز مي باشد و شايد تنها به خاطر سرگرمي است و انتقاد از حادثه اي كه نامعلوم مي باشد .

نتيجه :  سه قصه ي موش و گربه  در ادب فارسي به قدري غني هست كه مي تواند براي  شعرا و نويسندگان ما الهام بخش باشد و با نو آوري هايي در اين راستا قلم فرسايي كنند تا كودكان ما به وسيله ي ادبيات غني و با هدف هاي ايده آل تربيت شوند تا از  تام و جري بيگانگان  خشونت بي حد و حساب تحميل نگيرد . البته شعراي بزرگ تا حدودي اين كار را انجام داده اند .در چند جاي مثنوي از گربه يا موش حكايت هايي آمده است يكي آنكه ( آن زن كه گفت شوهر را كه گوشت را گربه خورد ) .  براي نمونه :

 

تاثير قصه ي گربه وموش بر شعر فارسي:

 به موش زير برو گربه ي خيانت كن       كه اين هژبر به چنگ است آن پلنگ به ناب

به نام موش كزو سرفكنده ام چون چنگ     به چنگ گربه كزو دست بر سرم چو رباب   ( خاقاني )

مرغ پر نارسته چون پران شود              لقمه ي هر گربه ي دران شود   ( دفتر اول مثنوي )

گفت در ره موسي ام آمد به پيش             گربه بيند دمبه ام در خواب خويش  ( مولوي )

چون حريص خوردني زن خواه شد         ورنه آمد گربه و دمبه ربود ( مثنوي )

اي كبك خوش خرام كجا مي روي بايست      غره مشو كه گربه ي عابد نماز كرد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 20:18  توسط سید جواد | 

گر نبود خنگ مطلی لگام

زد بتوان بر قدم خویش گام

ور نبود مشربه از زر ناب

با دو کف دست، توان خورد آب

ور نبود بر سر خوان، آن و این

هم بتوان ساخت به نان جوین

ور نبود جامهٔ اطلس تو را

دلق کهن، ساتر تن بس تو را

شانهٔ عاج ار نبود بهر ریش

شانه توان کرد به انگشت خویش

جمله که بینی، همه دارد عوض

در عوضش، گشته میسر غرض

آنچه ندارد عوض، ای هوشیار

عمر عزیزیست، غنیمت شمار

یکدمک با خود آ، ببین چه کسی

از که دوری و با که هم نفسی

جور کم، به ز لطف کم باشد

که نمک بر جراحتم پاشد

جور کم، بوی لطف آید از او

لطف کم، محض جور زاید از او

لطف دلدار اینقدر باید

که رقیبی از او به رشک آید

 

عادت ما نیست، رنجیدن ز کس

ور بیازارد، نگوییمش به کس

ور برآرد دود از بنیاد ما

آه آتش بار ناید یاد ما

ورنه ما شوریدگان در یک سجود

بیخ ظالم را براندازیم، زود

رخصت اریابد ز ما باد سحر

عالمی در دم کند زیر و زبر

 

 

 

تاکی به تمنای وصال تو یگانه

اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه

خواهد به سر آید، شب هجران تو یانه؟

ای تیر غمت را دل عشاق نشانه

جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه

رفتم به در صومعهٔ عابد و زاهد

دیدم همه را پیش رخت راکع و ساجد

در میکده رهبانم و در صومعه عابد

گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد

یعنی که تو را می‌طلبم خانه به خانه

روزی که برفتند حریفان پی هر کار

زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار

من یار طلب کردم و او جلوه‌گه یار

حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار

او خانه همی جوید و من صاحب خانه

هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو

هر جا که روم پرتو کاشانه تویی تو

در میکده و دیر که جانانه تویی تو

مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو

مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانه

بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید

پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید

عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید

یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید

دیوانه منم من که روم خانه به خانه

عاقل به قوانین خرد راه تو پوید

دیوانه برون از همه آیین تو جوید

تا غنچهٔ بشکفتهٔ این باغ که بوید

هر کس به زبانی صفت حمد تو گوید

بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه

بیچاره بهائی که دلش زار غم توست

هر چند که عاصی است ز خیل خدم توست

امید وی از عاطفت دم به دم توست

تقصیر خیالی به امید کرم توست

یعنی که گنه را به از این نیست بهانه

دگر از درد تنهایی، به جانم یار می‌باید

دگر تلخ است کامم، شربت دیدار می‌باید

ز جام عشق او مستم، دگر پندم مده ناصح!

نصیحت گوش کردن را دل هشیار می‌باید

مرا امید بهبودی نماندست، ای خوش آن روزی

که می‌گفتم: علاج این دل بیمار می‌باید

بهائی بارها ورزید عشق، اما جنونش را

نمی‌بایست زنجیری، ولی این بار می‌باید

یک گل ز باغ دوست، کسی بو نمی‌کند

تا هرچه غیر اوست، به یک سو نمی‌کند

روشن نمی‌شود ز رمد، چشم سالکی

تا از غبار میکده، دارو نمی‌کند

گفتم: ز شیخ صومعه، کارم شود درست

گفتند: او به دردکشان خو نمی‌کند

گفتم: روم به میکده، گفتند: پیر ما

خوش می‌کشد پیاله و خوش بو نمی‌کند

رفتم به سوی مدرسه، پیری به طنز گفت:

تب را کسی علاج، به طنزو نمی‌کند

آن را که پیر عشق، به ماهی کند تمام

در صد هزار سال، ارسطو نمی‌کند

کرد اکتفا به دنیی دون خواجه، کاین عروس

هیچ اکتفا، به شوهری او نمی‌کند

آن کو نوید آیهٔ «لا تقنطوا» شنید

گوشی به حرف واعظ پرگو نمی‌کند

زرق و ریاست زهد بهائی، وگرنه او

کاری کند که کافر هندو نمی‌کند

عهد جوانی گذشت، در غم بود و نبود

نوبت پیری رسید، صد غم دیگر فزود

کارکنان سپهر، بر سر دعوی شدند

آنچه بدادند دیر، باز گرفتند زود

حاصل ما از جهان نیست بجز درد و غم

هیچ ندانم چراست این همه رشک حسود

نیست عجب گر شدیم شهره به زرق و ریا

پردهٔ تزویر ما، سد سکندر نبود

نام جنون را به خود داد بهائی قرار

نیست بجز راه عشق، زیر سپهر کبود

آتش به جانم افکند، شوق لقای دلدار

از دست رفت صبرم، ای ناقه! پای بردار

ای ساربان، ! خدا را؛ پیوسته متصل ساز

ایوار را به شبگیر، شبگیر را به ایوار

در کیش عشقبازان، راحت روا نباشد

ای دیده! اشک می‌ریز، ای سینه! باش افگار

هر سنگ و خار این راه، سنجاب دان و قاقم

راه زیارت است این، نه راه گشت بازار

با زائران محرم، شرط است آنکه باشد

غسل زیارت ما، از اشک چشم خونبار

ما عاشقان مستیم، سر را ز پا ندانیم

این نکته‌ها بگیرید، بر مردمان هشیار

در راه عشق اگر سر، بر جای پا نهادیم

بر ما مگیر نکته، ما را ز دست مگذار

در فال ما نیاید جز عاشقی و مستی

در کار ما بهائی کرد استخاره صد بار

تا سرو قباپوش تو را دیده‌ام امروز

در پیرهن از ذوق نگنجیده‌ام امروز

من دانم و دل، غیر چه داند که در این بزم

از طرز نگاه تو چه فهمیده‌ام امروز

تا باد صبا پیچ سر زلف تو وا کرد

بر خود، چو سر زلف تو پیچیده‌ام امروز

هشیاریم افتاد به فردای قیامت

زان باده که از دست تو نوشیده‌ام امروز

صد خنده زند بر حلل قیصر و دارا

این ژندهٔ پر بخیه که پوشیده‌ام امروز

افسوس که برهم زده خواهد شد از آن روی

شیخانه بساطی که فرو چیده‌ام امروز

بر باد دهد توبهٔ صد همچو بهائی

آن طرهٔ طرار که من دیده‌ام امروز

من آینهٔ طلعت معشوق وجودم

از عکس رخش مظهر انوار شهودم

ابلیس نشد ساجد و مردود ابد شد

آن دم که ملائک همه کردند سجودم

تا کس نبرد ره به شناسایی ذاتم

گه مؤمن و گه کافر و گه گبر و یهودم

ساقیا! بده جامی، زان شراب روحانی

تا دمی برآسایم زین حجاب جسمانی

بهر امتحان ای دوست، گر طلب کنی جان را

آنچنان برافشانم، کز طلب خجل مانی

بی‌وفا نگار من، می‌کند به کار من

خنده‌های زیر لب، عشوه‌های پنهانی

دین و دل به یک دیدن، باختیم و خرسندیم

در قمار عشق ای دل، کی بود پشیمانی؟

ما ز دوست غیر از دوست، مقصدی نمی‌خواهیم

حور و جنت ای زاهد! بر تو باد ارزانی

رسم و عادت رندیست، از رسوم بگذشتن

آستین این ژنده، می‌کند گریبانی

زاهدی به میخانه، سرخ روز می‌دیدم

گفتمش: مبارک باد بر تو این مسلمانی

زلف و کاکل او را چون به یاد می‌آرم

می‌نهم پریشانی بر سر پریشانی

خانهٔ دل ما را از کرم، عمارت کن!

پیش از آنکه این خانه رو نهد به ویرانی

ما سیه گلیمان را جز بلا نمی‌شاید

بر دل بهائی نه هر بلا که بتوانی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 1:6  توسط سید جواد | 

تو هدیه ی زیبای خدایی، ای صبر!

با هر دل خسته آشنایی، ای صبر!

گفتند همانکه غم دهد صبر دهد

غم  آمده! پس تو کی میایی ای صبر؟!

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 13:24  توسط سید جواد | 

دلم شکستی و جانم هنوز چشم به راهت

شبی سیاهم و در آرزوی طلعت ماهت

 در انتظار تو چشمم سپید گشت و غمی نیست

اگر قبول تو افتد فدای چشم سیاهت

ز گرد راه برون آ که پیر دست به دیوار

به اشک و آه یتیمان دویده بر سر راهت

بیا که جز تو سزوار این کلاه و کمر نیست

تویی که سود کمربند کهکشان به کلاهت

جمال چون تو به چشم و نگاه پاک توان دید

به روی چون منی الحق دریغ چشم و نگاهت

برو به کنج خراباتت ای ندیم گدایان

تو بختت آن نه که راهی بود به خلوت شاهت

در انتظار تو می میرم و در این دم آخر

دلم خوش است که دیدم به خواب گاه به گاهت

اگر به باغ تو گل بر دمید و من به دل خاک

اجازتی که سری بر کنم به جای گیاهت

تنور سینه ما را ای آسمان به حذر باش

که روی ماه سیه می کند به دوده آهت

کنون که می دمد از مغرب آفتاب نیابت

چه کوههای سلاطین که می شود پر کاهت

تویی که پشت و پناه جهادیان خدایی

که سرجهاد تویی و خداست پشت و پناهت

خدا وبال جوانی نهد به گردن پیری

تو شهریار خمیدی به زیر بار گناهت

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 13:23  توسط سید جواد | 
سنگ در برکه می اندازم و می پندارم

با همین سنگ زدن ماه به هم می ریزد!

کی به انداختن سنگ پیاپی در آب

ماه را می شود از حافظه ی آب گرفت ...


شاعر از کوچه مهتاب گذشت،لیک شعری نسرود!

نه که سرگشته نبود،نه که معشوقه نداشت

سالها بود که دگر کوچه مهتاب خیابان شده بود...

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 0:13  توسط سید جواد | 
همه روزه روزه بودن
همه شب نماز کردن

همه ساله حج نمودن
سفر حجاز کردن

زمدینه تا به کعبه
سرو پا برهنه رفتن

دولب از برای لبیک
به وظیفه باز کردن

به مساجدو معابد
همه اعتکاف جستن

ز ملاهی و مناهی
همه احتراز کردن

شب جمعه ها نخفتن
به خدای راز گفتن

ز وجود بی نیازش
طلب نیاز کردن

به خدا که هیچکس را
ثمر آنقدر نباشد

که به روی ناامیدی
در بسته باز کردن

«شیخ بهایی»
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 1:54  توسط سید جواد | 
وفا نكردي و كردم، خطا نديدي و ديدم
شكستي و نشكستم، بُريدي و نبريدم

اگر ز خلق ملامت، و گر ز كرده ندامت
كشيدم از تو كشيدم، شنيدم از تو شنيدم

كي ام، شكوفه اشكي كه در هواي تو هر شب
ز چشم ناله شكفتم، به روي شكوه دويدم

مرا نصيب غم آمد، به شادي همه عالم
چرا كه از همه عالم، محبت تو گزيدم

چو شمع خنده نكردي، مگر به روز سياهم
چو بخت جلوه نكردي، مگر ز موي سپيدم

بجز وفا و عنايت، نماند در همه عالم
ندامتي كه نبردم، ملامتي كه نديدم

نبود از تو گريزي چنين كه بار غم دل
ز دست شكوه گرفتم، بدوش ناله كشيدم

جواني ام به سمند شتاب مي شد و از پي
چو گرد در قدم او، دويدم و نرسيدم

به روي بخت ز ديده، ز چهر عمر به گردون
گهي چو اشك نشستم، گهي چو رنگ پريدم

وفا نكردي و كردم، بسر نبردي و بردم
ثبات عهد مرا ديدي اي فروغ اميدم؟


"مهرداد اوستا
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 1:54  توسط سید جواد | 
برای آنها
که اشتیاق صبحی دیگر
واداشتشان پرده ها را کنار بزنند
و بر نسیم پاکی که گیسوکشان می وزید
پنجره ها را بگشایند
برای آنها که انتظار و امید از یاد برده را دوباره به یاد آوردند
برای آنها که شور و شوق پنهان خود را آشکار کردند
برای آنها که سرنوشت خود را خواستند
برای آنها که قفس دل های شان را شکستند
و پرنده ی آرزو را رها کردند
برای آنها که آخرین شب های بهار را
زیر چراغ مهتاب
در کنار هم سحر کردند
برای آنها که ایران را سبز خواستند
برای آنها که پا به خیابان ها نهادند
برای آنها که خوشه ی خورشید به دست
در دروازه ی آزادی
به یکدیگر رسیدند
و با روشنایی قراری بستند
برای آنها که بخشنده گی را
حرف به حرف
در صدای خاموش خود
فریاد کردند
برای آنها که پیوند دست های شان زنجیری شد
و به نام بلند بیداری
با نفس های گرم خود
روح تازه در کالبد اتحاد دمیدند

آری
می شد که بخشنده بود

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 1:54  توسط سید جواد | 
اين مجلس چارم به خدا ننگ بشر بود! / ديدي چه خبر بود؟
هر كار كه كردند ضرر روي ضرر بود/ديدي چه خبر بود

اين مجلس چهارم، خودمانيم، ثمر داشت؟/والله ضرر داشت
صد شكر كه عمرش چو زمانه به گذر بود/ديدي چه خبر بود

ديگ وكلا جوش زد و كف شد و سر رفت/باد همه در رفت
دِه مژده كه عمر وكلا عمرِ سفر بود/ديدي چه خبر بود

ديگر نكند هو، نزند جُفته «مدرِّس»/در سالن مجلس
بگذشت دگر مدتي ار محشر خر بود/ديدي چه خبر بود

ديگر نزند با قر و قنبيله مُعلَّق/«يعقوبِ»[2] جُعَلَّق[3]
«يعقوب»، خرِ باركشِ اين دو نفر بود/ديدي چه خبر بود

سرمايه ي بدبختي ايران دو قوام است/اين سكّه به نام است
يك ملتي از اين دو نفر خونبه جگر بود /ديدي چه خبر بود

آن كس كه «قوام» است و به دولت همه كاره است/از بس كه بود پَست
در بيشرفي عبرت تاريخِ سِيَر[4] بود /ديدي چه خبر بود

بر سلطنت آن كس كه «قوام» است و بُخوبُر[5]/شد دوسيه[6]ها پر:
زين دزد كه دزديش، از اندازه به در بود/ديدي چه خبر بود

هر دفعه كه اين قَحبه، رئيس الوزرا شد/ديدي كه چه ها شد
اين دوره چه گويم كه مضارش چه قَدَر بود؟/ديدي چه خبر بود

آن واقعه ي مسجديان، كم ضرري داشت؟/يا كم خطري داشت؟
آن فتنه ز مشروطه، شكاننده كمر بود/ديدي چه خبر بود

آن روز كه در جامعه آن نهضتِ خر شد/ديدي چه خبر شد
از غيظ جهان در نظرم زير و زبر بود/ديدي چه خبر بود

در بيستمين قرن ز بس حربه ي تكفير/اي ملت اكبير!
افسوس نفهميد كه آن از چه مَمَر[7] بود/ديدي چه خبر بود

تكفير «سليمان»[8] نمازي دعايي/ملت به كجايي؟
اين مسئله كي منطقيِ اهل نظر بود/ديدي چه خبر بود

از من به «قوام» اين بگو: الحق كه نه مردي/زين كار كه كردي
ريدي به سر هرچه كه عمامه به سر بود/ديدي چه خبر بود

من دشمن دين نيستم، اينگونه نبينم/من حامي دينم
دستور ز لندن بُد و با دست بَقَر[9] بود/ديدي چه خبر بود

با «آشتياني»[10] ز چه اين مرد كم از زن/شد دست به گردن
اي كاش كه بر گردن اين هر دو تبر بود/ديدي چه خبر بود؟

آن كس كه زند اين تبر او «سيد ضيا» بود/او دست خدا بود
بر مردم ايران به خدا نور بصر بود/ديدي چه خبر بود؟

كافي نبود هرچه «ضيا» را بستاييم/از عهده نياييم
من چيز دگر گويم و او چيز دگر بود/ديدي چه خبر بود

ديدي كه «مدرِّس» وكلا را همه خر كرد/درب همه تر كرد
در مجلس چارم خر نر با خر نر بود/ديدي چه خبر بود

زد صدْمه «مدرِّس» بسي از كينه به ملت/با «نُصرتِ دولت»[11]
آن پوزه كه عكس العملِ قرصِ قمر بود/ديدي چه خبر بود

«شهزاده ي فيروز» همان قحبه ي خائن/با آن پُز چون جن
هم صيغه ي كِرزِن[12] بُد و هم فكر دَدَر بود/ديدي چه خبر بود

خواهرزنِ كرزن كه «محمّد ولي ميرزا»ست/مطلب همه اينجاست
چون موش، مدام از پيِ دزديدن زر بود/ديدي چه خبر بود

«سيّد تقي»[13] آن كلفتِ «ممّد ولي ميرزا»/مجلس چو شد اِفناء[14]
اين جنده زن افسرده تر از خُفته ذَكَر[15] بود/ديدي چه خبر بود

هرچند كه «يعقوب» بنام است به پستي/در دزدپرستي
اين مردكه زان مردكه هم مردكهتر بود/ديدي چه خبر بود

آن شيخك كرمانيِ زرمَسلكِ ريقو/كم مَدرَك و پررو
هر روز سر سفره ي اشراف دَمَر بود/ديدي چه خبر بود

شد مصرفِ پرچانگيِ شيخ محلات/مجلس همه اوقات
خيلي دگر اين شيخِ پدرسوخته لَچَر[16] بود/ديدي چه خبر بود

سرچشمه ي پستيّ و خداوند تلوُّن/آقاي «تديُّن»
اين زن جَلَب[17] از «داور»ِ زن قحبه بتر بود/ديدي چه خبر بود

آقاي «لسان» عرعر و تيز و لگدي داشت/خوب اينچه بدي داشت؟
چون چاره اش آسان دو سه من يونجه ي تر بود/ديدي چه خبر بود

ميخواست «مَلِك» خود برساند به وزارت/با زور سفارت
افسوس كه عمامه برايش سرِ خر بود/ديدي چه خبر بود

آن شيخك خوليپُز[18] و بدريخت امين نيست/اين است و جز اين نيست
آن كس كه رخش همچو سُرين[19] بزِ گر بود/ديدي چه خبر بود

تسبيح به كف، جامه ي تقواي به تن شد/خواهان وطن شد
گويم ز چه عمامه به سر؟ در پي شر بود/ديدي چه خبر بود

عمامه به سر هر كه كه بنْهاد، دو كون است/يك كونْش كه كون است
آن گنبدِ مَنديلِ[20] سرش، كون دگر بود/ديدي چه خبر بود

آن مردكه ي خر، كه وكيل همدان است/ديدي كه چه سان است
يكپارچه كونْ از بُنِ پا تا پس سر بود/ديدي چه خبر بود

آن «معتمدالسلطنه«[21]ي خائنِ مأبون[22]/در پشت تريبون
يكروز كه در جايگه خويش پكر بود/ديدي چه خبر بود

ميگفت كه بر كرسي مجلس چو نشينم/از دستِ نشينام
راحت نِيَم اي كاش كه اين كرسي ذَكَر بود/ديدي چه خبر بود

اغلب وكلا اين سخن از وي چو شنفتند/احسنت بگفتند
ديدند در اين نطق بسي حُسنِ اثر بود/ديدي چه خبر بود

افسار وكيل همدان را چو ببستند/ياران بنشستند
گفتند كه اين ماچه خر آبستن زر بود/ديدي چه خبر بود

اين مجلس چارم چه بگويم كه چهها داشت/«سلطان علما» داشت
پس من خرم اين مردكه گر نوع بشر بود/ديدي چه خبر بود

از بس كه شد آبستن و زاييد فراوان/قاطر شده ارزان
گويي كمر «آشتياني» ز فنر بود/ديدي چه خبر بود

«مستوفي»[23] از آن نطق كه چون توپ صدا كرد/مشت همه وا كرد
فهماند كه در مجلس چارم چه خبر بود/ديدي چه خبر بود

من نيز يكي حرف بگفتم وكلا را/در مجلس شورا
هرچند كه از حرف در ايران چه ثمر بود؟/ديدي چه خبر بود

نُه سال گذشته كه گذشتم ز مداين/گشتم ز مداين
آزرده بدان سان كه پدر مرده پسر بود/ديدي چه خبر بود

ويرانه يكي قصر شد از دور نمايان/در قافله ياران
گفتند كه اين راه پر از خُوف و خطر بود/ديدي چه خبر بود

جايي است خطرناك و پر از سارق و جاني/آنگونه كه داني
عريان شود آن كس كه از آن راهگذر بود/ديدي چه خبر بود

كسراي عدالتگر اگر زنده بُد اين عصر/اينسان نبُد اين قصر
گفتم كه به اعصار گذشته، چه مگر بود؟/ديدي چه خبر بود

گفتند كه بودست عدالت گه ساسان/آن روز كه ايران
سرتابه سرش مملكتِ علم و هنر بود/ديدي چه خبر بود

من در غم اين، كز چه عدالت گه كشور/شد دزدگه آخر؟
زين نكته غم اندر دل من بيحد و مَر[24] بود/ديدي چه خبر بود

اين منزل دزدان شدنِ بارگه داد/بيرون نشد از ياد
همواره همين مسئله در مدِّ نظر بود/ديدي چه خبر بود

تا اين كه در اين دوره بديدم وكلا را/در مجلس شورا
ديدم دگر اين باره، از آن باره بتر بود/ديدي چه خبر بود

ويران شده شد دزدگه آن بُنگه كسرا/وين مجلس شورا
ويران نشده دزدگه و مركز شر بود/ديدي چه خبر بود

اين مجلس شورا نبُد و بود كلوپي/يك مجمعِ خوبي
از هر كه شب از گردنه برداروبِبَر بود/ديدي چه خبر بود

هرگز يكي از اين وكلا زنده نبودي/پاينده نبودي
اين جامعه ي زنده نما زنده اگر بود/ديدي چه خبر بود

وانگه شدي از بيخ و بن اين عدلِ مظفر/با خاك برابر
حتا نه به تاريخ از آن نقش صُوَر بود/ديدي چه خبر بود

تنها نه همين كاخ سزاوار خرابي است/اين حرف حسابي است
اي كاش كه سرتاسرِ ري زير و زبر بود/ديدي چه خبر بود

اي ري! تو چه خاكي كه چه ناپاك نهادي/تو شهر فسادي
از شر تو يك مملكتي پر ز شرر بود/ديدي چه خبر بود

شمر از پي تو جد مرا كشت چنان زار/لعنت به تو صد بار
صد لعن به او نيز كه رنجش به هدر بود/ديدي چه خبر بود

اي كاش كه يك روز ببينيم درين شهر/از خون همه نهر
در هر گذري لخته ي خون تا به كمر بود/ديدي چه خبر بود

از كوه «وِزُوْ» آنچه كه شد خطه ي پُمپِي/آن بِهْ كه شود ري
اي كاش كه در كوه دماوند اثر بود/ديدي چه خبر بود

اين طبع تو «عشقي» به خداييِّ خداوند/از كوه دماوند
محكم تر و مُعْظَم تر و آتشكده تر بود/ديدي چه خبر بود

ميرزاده ي عشقي (۱۲۷۲-۱۳۰۳)

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 1:53  توسط سید جواد | 
زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست


هرکسی نغمه ی خود خواند واز صحنه ی رود

صحنه پیوسته به جاست

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

* * * * * *

زندگی آتشگهی دیرینه پا برجاست

گر بیافروزیش رقص شعله ها از هر کران پیداست

ورنه خاموش است

خاموشی گنه ماست...
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 1:52  توسط سید جواد | 
من خراب نگه نرگس شهلای توام
بی خود از باده ی جام و می مینای توام

تو به تحریک فلک فتنه ی دوران منی
من به تصدیق نظر محو تماشای توام

میتوان یافتن از بی سر و سامانی من
که سراسیمه ی گیسوی سمن سای توام

اهل معنی همه از حالت من حیرانند
بس که حیرت زده ی صورت زیبای توام

تلخ و شیرین جهان در نظرم یکسان است
بس که شوریده دل از لعل شکرخای توام

مرد میدان بلای دو جهان دانی کیست؟
من که افتاده ی بالای دلارای توام

سر مویی به خود از شوق نپرداخته ام
تا گرفتار سر زلف چلیپای توام

بس که سودای تو از هر سر مویم سر زد
مو به مو با خبر از عالم سودای توام

زیر شمشیر تو امروز فروغی میگفت
فارغ از کشمکش شورش فردای توام

فروغی بسطامی
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 1:48  توسط سید جواد | 

        کاش در دهكده عشق فراواني بود                          توي بازار صداقت کمي ارزاني يود

        کاش اگر گاه کمي لطف به هم ميكرديم                   مختصر بود ولي ساده و پنهاني بود

        کاش به حرمت دلهاي مسافر هر شب                    روي شفاف تزين خاطره مهماني بود

        کاش دريا کمي از درد خودش کم مي کرد                قرض مي داد به ما هرچه پريشاني بود

        کاش به تشنگي پونه که پاسخ داديم                    رنگ رفتار من و لحن تو انساني بود

                                     مثل حافظ که پر از معجزه و الهامست

        کاش رنگ شب ما هم کمي عرفاني بود               چه قدر شعر نوشتيم براي باران

                                     غافل از آن دل ديوانه که باراني بود

         کاش سهراب نمي رفت به اين زودي ها               دل پر از صحبت اين شاعر کاشاني بود

         کاش دل ها پر افسانه ي نيما مي شد                و به يادش همه شب ماه چراغاني بود

         کاش اسم همه دخترکان اينجا                           نام گلهاي پر از شبنم ايراني بود

         کاش چشمان پر از پرسش مردم کمتر                 غرق اين زندگي سنگي و سيماني بود

         کاش دنياي دل ما شبي از اين شبها                  غرق هر چيز که مي خواهي و مي داني بود

 

                        دل اگر رفت شبي کاش دعايي بكنيم

                                                    راز اين شعر همين مصرع پاياني بود

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 1:7  توسط سید جواد | 

ندای آغاز

كفش‌هایم كو؟
كفش‌هایم كو؟
چه كسی بود صدا زد: سهراب؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ

مادرم در خواب است
و منوچهر و پروانه، و شاید همه مردم شهر
شب خرداد به آرامی یك مرثیه از روی سر ثانیه‌ها می‌گذرد
و نسیمی خنك از حاشیه سبز پتو خواب مرا می‌روبد
بوی هجرت می‌آید:
بالش من پر آواز پر چلچله‌هاست
صبح خواهد شد
و به این كاسه آب
آسمان هجرت خواهد كرد

باید امشب بروم
من كه از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت كردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی، عاشقانه به زمین خیره نبود
كسی از دیدن یك باغچه مجذوب نشد
هیچ كسی زاغچه‌یی را سر یك مزرعه جدی نگرفت

من به اندازه یك ابر دلم می‌گیرد
وقتی از پنجره می‌بینم حوری
- دختر بالغ همسایه -
پای كمیاب‌‌ترین نارون روی زمین
فقه می‌خواند.

چیزهایی هم هست، لحظه‌هایی پر اوج
(مثلا" شاعره‌یی را دیدم
آن‌چنان محو تماشای فضا بود كه در چشمانش
آسمان تخم گذاشت
و شبی از شب‌ها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور، چند ساعت راه است؟)

باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را
كه به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد، بردارم
و به سمتی بروم
كه درختان حماسی پیداست،
رو به آن وسعت بی‌واژه كه همواره مرا می‌خواند
یك نفر باز صدا زد: سهراب
كفش‌هایم كو؟
كفش‌هایم كو؟

سهراب سپهری


+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 1:6  توسط سید جواد | 
زندگی ، گرمی دل های به هم پیوسته ست
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست
در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز ،
عطر جان‌پرور عشق
گر به صحرای نهادت نوزیده است هنوز
دانه ها را باید از نو کاشت
آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان
 خرج می باید کرد 
رنج می باید برد 
 دوست می باید داشت !

مرحوم استاد فریدون مشیری

 


جهت مطالعه شعر بصورت کامل و زندگینامه ی استاد مشیری به ادامه مطلب مراجعه کنید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 1:2  توسط سید جواد | 
می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

ستایش کردم ، گفتند خرافات است

عاشق شدم ، گفتند دروغ است

گریستم ، گفتند بهانه است

خندیدم ، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم !

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 1:1  توسط سید جواد | 
 
دیگر این پنجره بگشای که من
به ستوه آمدم از این شب تنگ
دیرگاهی ست که در خانه همسایه من خوانده خروس
وین شب تلخ عبوس
می فشارد به دلم پای درنگ
دیرگاهی ست که من در دل این شام سیاه
پشت این پنجره بیدار و خموش
مانده ام چشم به راه
همه چشم و همه گوش
مست آن بانگ دلاویز که می آید نرم
محو آن اختر شب تاب که می سوزد گرم
مات این پرده شبگیر که می بازد رنگ
آری این
پنجره بگشای که صبح
می درخشد پس این پرده تار
می رسد از دل خونین سحر بانگ خروس
وز رخ آینه ام می سترد زنگ فسوس
بوسه مهر که در چشم من افشانده شرار
خنده روز که با اشک من آمیخته رنگ


   
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 0:46  توسط سید جواد | 
من از آن ابتداي آشنايي
شدم جادوي موج چشم هايت

تو رفتي و گذشتي مثل باران
و من دستي تكان دادم برايت

تو يادت نيست آنجا اولش بود
همان جايي كه با هم دست داديم

همان لحظه سپردم هستيم را
به شهر بي قرار دست هايت

تو رفتي باز هم مثل هميشه
من و ياد تو با هم گريه كرديم

تو ناچاري براي رفتن و من
هميشه تشنه شهد صدايت

شب و مهتاب و اشك و ياس و گلدان
همه با هم سلامت مي رسانند

هواي آسمان ديده ابري ست
هواي كوچه غرق رد پايت

اگر مي ماندي و تنها نبودم
عروس آرزو خوشبخت ميشد

و فكرش را بكن چه لذتي داشت
شكفتن روي باغ شانه هايت

كتاب زندگي يك قصه دارد
و تو آن ماجراي بي نظيري

و حالا قصه من غصه تست
وشايد غصه من ماجرايت

سفر كردن به شهر ديدگانت
به جان شمعداني كار من نيست

فقط لطفي كن و دل را بينداز
به رسم يادگاري زير پايت

شبي پرسيدم از خود هستيم چيست
به جز اشك و نياز و ياد و تقدير

و حالا با صداقت مي نويسم
همين هايي كه من دارم فدايت

دعايت مي كنم خوشبخت باشي
تو هم تنها براي خود دعا كن

الهي گل كند در آسمانها
خلوص غنچه سرخ دعايت

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 0:6  توسط سید جواد | 

پرواز در هوای خيال تو ديدنی ست

حرفی بزن که موج صدايت شنيدنی ست


شعر زلال جوشش احساس های من

از موج دلنشين کلام تو چيدنی ست


يک قطره عشق کنج دلم را گرفته است

اين قطره هم به شوق نگاهت چکيدنی ست


خم شد- شکست پشت دل نازکم  ولی

بار غمت ـ عزيز تر از جان ـ کشيدنی ست


من در فضای خلوت تو خيمه می زنم

طعم صدای خلوت پاکت چشيدنی ست


تا اوج ، راهی ام  به تماشای من بيا

با بالهای عشق تو پرواز ديدنی ست

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 0:5  توسط سید جواد |